مظفر شاه بيرون آمد ، بهزاد از مركب پياده شد و دويد و شاهزاده مظفر شاه را در كنار گرفت ، احوال چنانك رفته بود تقرير كرد . در حال اين خبر بفيروز شاه بردند و ملك داراب خبردار شد ، جمله شادمان شدند . فيروز شاه با فرخزاد استقبال كردند و بهزاد را در كنار گرفتند و آنچه بود شنيدند ، همه عجب ماندند و بر شجاعت او آفرين كردند و او را در پيش ملك داراب آوردند . جمله امراى ايران شادكام شدند ، كوس بشارت فروكوفتند .
اما از آن طرف شاه وليد چون چنان ديد ، گفت : عجب حاليست ! اين سخن را كجا توان گفتن ؟ مردى در بند و درها بسته ، و خلقى جبه پوشيده ، از ميان اين همه خلق با مركب به دويست هزار دينار خريده ، بدر رود ، هيچكس با وى هيچ نتواند كردن ! نيكانديش گفت اگر راست مىگوييد اين از سخن طيفور بود .
شاه سرور گفت : اى حرامزاده ! چرا سخنى گويى كه زيانش را از تو ببينند ؟ طيفور سر در در پيش انداخت . شاه وليد گفت : اين ديگر را در بند كشيد كه عجب طايفهاند ! سيامك را در بند كشيدند .
اما از آن طرف ملك داراب گفت بمباركى آمدن پهلوان بهزاد ، فردا جنگ بايد كردن . آن شب همه شب كار راستى جنگ مىكردند ، از زير و بالا چراغ بركرده بودند ، و مشعلها برافروخته بودند تا وقتى كه عمر شب تار به آخر رسيد و روح در كالبد صبح دميدند ، جهان از تاريكى بروشنى مبدل شد . كوس حربى فروكوفتند . جملهء امراى دولت سوار شدند و رو بدر شهر مصر نهادند . در حال شاه وليد را خبر كردند كه ايرانيان اينك بلب خندق رسيدند . شاه وليد حكم كرد كه ايشان نيز طبل جنگى فروكوفتند و طبل و علم بر برج و بارو برآوردند و مردم شهر رو ببارو نهادند . پهلوان بهزاد مركب بحرى را پيش راند و نعره برآورد و گفت كجاست صالح بن وليد ؟ آنك در بارگاه عمود مىزد ، اگر مردى دارى امروز گو بيرون آى تا در ميدان بگرديم تا مرد از نامرد پديد آيد ! هنوز تمام نگفته
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 707
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٠٧