تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
خواهد رفتن ؟ تا گفتن بهزاد را بگشودند . بهزاد در پيش مركب آمد . جلى از اطلس بر پشت مركب انداخته بودند ، برداشت و لجام مركب را بستد و خيز كرد ، بر پشت مركب بنشست . شاه وليد و شاه سرور و امراى مصر از چابكى او عجب مانده بودند . بهزاد گفت حيف است هنر اين مركب را بشما نمودن ، اما از براى آن مىنمايم كه هنر مردانرا تفرج كنيد . از يكى دستارچه‌يى طلب كرد و بر چشم مركب بست و عنان را بسوى سيامك و آن در راست كرد ، و يك نعره بر شاه وليد زد كه هنر مركب اينست كه من رفتم ! اما زينهار كه هيچ گزندى بسيامك نرسانى كه زيان به تو رسد ! اين بگفت و مهميز بر آبگاه مركب زد و آن مركب را برانگيخت . مركب را چشم بسته بود ، از جاى خود خيز كرد و از آن در بيرون جست . جمله عجب ماندند ، در راه كه بشيب ميرفت ، بهزاد عنان داشته دست فراز كرد و چشم مركب را بگشود . مركب چون آب ديد دست و پا را گرد كرد ، چون به آب رسيد فرو رفت . شاه وليد با جملهء امرا بر دريچه آمدند ، بديدند كه يك زمان مرد و مركب در آب بودند . راوى داستان روايت كند كه زمانى مرد و مركب در آب بودند ، چون زمانى برآمد مركب از آب بيرون جست و بهزاد بر پشت وى قرار گرفته ، دست فراز كرد و يال مركب را بگرفت ، و مركب شنا مىكرد تا از آن پاى در دور شد . از آن كارها شاه وليد بن خالد فروماند و گفت : بىشك جهان پهلوان عالم است و رستم زمانست ! اگر رستم زنده بودى غاشيهء او كشيدى ! سيامك از دليرى بهزاد عجب مانده بود . مؤلف اخبار گويد كه بهزاد با مركب از آب بيرون آمد . قضاى خداى تعالى چنان بود كه كنار آب از آن شاه مظفر شاه بود ، با لشكر خود بر كنار آب فرود آمده بود و شقهء خيمه برانداخته و تفرج مىكرد كه بهزاد با آن مركب از آب بيرون آمد . مظفر شاه گفت كه اين سوار كه از آب بيرون آمد درست به بهزاد مىماند ، بنگريد ، شايد كه او باشد . چون نگاه كردند بهزاد بود ، شاديها كردند . در حال