تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه شاه وليد بن خالد را بغايت خوش آمد از حسن و شكل و شمايل آن مركب ، و گفت كه اين مركب همچنان‌كه حسن دارد اگرش هنر باشد بغايت خوب باشد ، بىعوض باشد . آن بزرگ بازرگانان خدمت كرد و گفت : اين مركب را يك خاصيت آنست كه از آب دريا نينديشد ، صد فرسنگ در آب دريا برود كه مانده نشود ، و اگر او را هفت شبانه‌روز برانند در شبانه‌روزى پنجاه فرسنگ برود و هيچ نخورد ، و اگر هزار من بار بر پشتش نهند ببرد و باز نماند ، و در شب تاريك از دو فرسنگ راه اگر جانورى بجنبد ببيند و از شير نر و فيل منكلوسى باك ندارد . شاه حكم كرد تا دويست هزار دينار بدان بازرگانان دادند و گفت : اى ميران هيچ پادشاهى را ازين مركب نبوده است . بهزاد در آن بند سخن آغاز كرد و گفت : راستست كه در شرق و غرب عالم كسى را مثل اين مركب نيست ، اما من درين مركب خاصيتى ديدم كه از « 1 » همه هنرهايى كه دارد ، آن هنر بهترست . اما چون در بندم چون بگويم ؟ شاه وليد خالد گفت بگو كه چه هنر ديدى ؟ بهزاد گفت بگويم يا بنمايم تا شما نيز ببينيد و بدانيد . شاه گفت اگر بنمايى بهتر باشد . بهزاد گفت مرا از بند بگشاييد تا بنمايم كه اين مركب چه هنر دارد . شاه گفت روا باشد ، بگشاييد او را . نيك‌انديش گفت شاها ، زينهار ! بندى را چون بگشاييد ، باز كه در بندش مىكند ؟ وليد بن خالد گفت اى نيك‌انديش تو چها مىگويى ؟ مردى برهنه و بىسلاح و شهرى غلبه ، در پاىتخت من چه تواند كرد ؟ اگر رستم دستانست ، اگر او بگويد كه در مصر مرد نيست ، عجب نيست كه با وجود مصر و ايوان من ، و جملهء مبارزان حاضر و او برهنه ، ما را ازو انديشه باشد ، پس هرچه او گويد راست باشد ! حكم كرد تا دويست غلام در جبه رفتند و تيغها كشيدند و آنگه دست بهزاد را بگشودند . سيامك گفت : آيا چه آرزو دارد ؟ از ميان اين غلبه و درهاى بسته چون
هامش
( 1 ) - در اصل : بر