تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 704

مساهمون:

ص٧٠٤
بيرون آمد و با آن ماديان ما جفت گرديد و در آب جست . آن ماديان از آن اسب بحرى آبستن شد . چون وقت حمل آمد آن مركب از درد حمل بمرد ، اما بزاد بمركبى ابلقى جهان پيمايى ، كه در آب چون نهنگ است و در آتش چون سمندر . كم‌خور ، تيزرو ، باريك‌بين ، شهلاچشم ، شيرهيكل ، فيل‌نهاد ، مبارك‌قدم . نيت كرديم كه از براى شاه مصر بياوريم ، اكنون چند وقت شد كه درين شهريم ، اين فتنه و غوغا برآمد ، مجال آن نبود كه به خدمت بياييم ، اكنون كار بغايت رسيد ، امروز آورديم ، اكنون اشارت خداوندى بر چيست ؟ شاه وليد گفت نيك آمدى اى بازرگان خردمند ! اكنون آن مركب بكجاست ؟ گفتند بر در ايوان بازداشته‌ايم . فرمود كه درآريد . در حال درها بگشودند و پردها را برداشتند و آن مركب بحرى را درآوردند . مركب بلندى ، باريك اندامى ، كوچك‌سرى ، گرد كفلى و صد هزار نقش گوناگون بر پشت او خداوند تعالى بقدرت آفريده بود ، چنانك جملهء امراء دولت عجب ماندند ، هرگز چنان مركبى نديده بودند و نشنيده . بهزاد از آن مركب عجب ماند ، با خود گفت اين مركب لايق ران و ركاب منست كه در ميدان كارهاى مردانه كنم . در آن دم كه آن مركب را درآوردند ، سيامك را با بهزاد از راه دور كردند ؛ درى بود بر روى آب نيل گشاده ميشد ، چنانك آب رود نيل بر قصر شاه مىزد و ميگدشت ، بهزاد را چيزى در خاطر گدشت ، با سيامك گفت : اى پهلوان ، اين مركب لايق منست ، خواهم رفت و اين مركب را خواهم برد ، همتى با من دار ! سيامك گفت اى پهلوان ، تو چها ميگويى ! مركبى در ايوان شاه وليد بن خالد و درها گرفته و شهرى غلبه و در دروازه بسته ، و چندين هزار مرد در دروازه نگاه ميدارند . پول كشيده و خندق پر آب و تو در بند ، چون كنى ؟ بهزاد گفت : دلم از بهر تو متغير است كه مبادا كه گزندى بجان تو رسد و اگرنه من آسان مىتوانم رفت . سيامك گفت چون مىتوانى تقصير مكن ، كار مرا نيز خدا راست آرد . بهزاد گفت چنين كنم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 704 | مولانا محمد بن احمد بيغمى