و اگر مرد بودى و شما را مردى بودى ، در شهر نمىگريختيد ؛ و ديگر آنك [ ايرانيان ] ايستادهاند تا مردى خود را بشما بنمايند . شاه وليد بن خالد برآشفت ، چنانك وقت بود كه از خود بدر رود . صالح بن وليد برآشفت و از جاى خود برجست .
عمودى از سى من زر سرخ در دست داشت ، چندى بر پهلوى بهزاد زد و يكى بر سرش زد و سرش را بشكست . بهزاد گفت اى شاهزاده ، عمود نيك ميدانى زدن و اگر مردى دارى در ميدان چنين گرز بزن ، اما حاليا دست شما راست تا يزدان چه تقدير كرده است ! اما حكماى روزگار چنين گفتهاند ، بيت :
چو دست دست تو باشد دراز چندان كن * كه دست دست تو باشد اگر بگردد دست
طيفور گفت اى خداوند ، با اين گدا اين همه سخن گفتن چراست ؟ حكم كن تا او را گردن بزنند . شاه وليد انفعال تمام خورده بود ، چنانك روى آن نداشت كه سر برآرد از آن سخنها كه بهزاد گفته بود ؛ و هيچ التفاتى بسخن او « 1 » نكرد ، و بسخن ديگر مشغول شد تا از انفعال بيرون آيد . چون يك زمان شد حاجبى درآمد و خدمت كرد و زمين ببوسيد و گفت اى شهريار جهان ، معلومدان كه سه مرد بازرگان بر در بارگاه ايستادهاند و بار طلب مىكنند ، اشارت شاه چيست ؟ شاه وليد بن خالد گفت : ايشانرا راه دهيد تا بنگرم چه كسانند و چه كار دارند ؟ در حال ايشانرا درآوردند و در برابر تخت شاه زمين ببوسيدند و شرايط خدمت بجاى آوردند . شاه وليد بن خالد گفت چه كسانند و بچه كار آمدهاند ؟ نيكانديش گفت چه كسانيد و چه كار داريد ؟
بگوييد ! يكى كه بزرگتر ايشان [ بود ] خدمت كرد و گفت اى شاه جهان ، معلومدان كه ما هر سه بازرگانيم و گرد جهان گرديدهايم ، مركبى داشتيم بغايت نيك ، كميدى « 2 » كه به پنجاه هزار دينار خريده بوديم . گدار ما بر كنار دريا افتاد ، اين اسب ما ماديان بود ، او را بر درختى بسته بوديم ، از تقدير يزدان پاك مركبى آبى از دريا
هامش
( 1 ) - يعنى طيفور وزير
( 2 ) - يعنى كميتى . در اينجا با آنكه كلمه عربيست ، تاء آن طبق قاعدهء ابدال در لهجات ايرانى به دال تبديل شده است .