اين طيفور هيچ عقل ندارد ؟ بعضى از امراى دولت مصر چون ميدانستند كه شاهزاده صالح را دل در بند عين الحياتست ، جمله گفتند راست ميگويد ، طيفور مرد دانا و عاقل است .
راوى اين داستان در حضور دوستان چنين روايت مىكند كه چون شاه وليد از امرا بشنيد كه همه گفتند كه طيفور راست مىگويد ، شاه وليد گفت پس چنين بايد كرد . اول برويد و آن دو جوانرا بياوريد تا گردن بزنيم و آنگه به كار راستى عروسى مشغول شويم . در حال برفتند بهزاد را و سيامك را بياوردند . خلق شهر بر در بارگاه جمع شدند و هريك سخنى مىگفتند . بعضى ميگفتند مگر شاه وليد ديوانه شده است كه اين دو جوان را هلاك مىكند ؟ اما چون بهزاد را و سيامك را در پيش تخت درآوردند و بازداشتند ، شاه وليد گفت كه مردم ايرانى خيره سراند و در كارها ستيزهگر ، من دانم كه ملك داراب پادشاه بىاصل است ، و پدر او ملك بهمن هم بىاصل بود ، و پدران من با ايشان دايم مخالفت داشتند ؛ و اكنون ايشان گمان دارند كه مگر كار ما را تمام كردند ؛ نمىدانند كه در مملكت من چندان زن باشد كه در تمام ايران مرد نباشد ! پهلوان بهزاد بىاختيار بخنديد ، چنان كه همه بشنيدند و بديدند . طيفور گفت در مجلس شاه وليد چرا مىخندى ؟ ترا مىبايد گريست كه شما را آخر عمرست ! بهزاد گفت اى فرومايه ، مرا از كشتن مىترسانى ؟ نمىدانى كه مردان جهانرا كشتن فخر است ؟ اما آنچه خنديدم ، از آن جهت بود كه پادشاهان عالم در عقب پادشاهان نيك گويند نه بد . بيت :
بزرگش نخوانند اهل خرد * كه نام بزرگان بزشتى برد
و ديگر اصل و نسب ملك داراب را عالميان ميدانند كه فرزند فريدون فرخ است ، و يادگار پادشاهان ايرانست ، و پادشاه يزدانپرست است و اكنون بعدل ملك داراب پادشاه در عالم نيست . و ديگر آنك گفت چندان زن كه در مملكت من باشد در ايران مرد نباشد ، اين سخن را راست گفت كه در ملك شما خود مرد نيست