طيفور بر آن داشت . و ديگر جنگ كردن ايرانيانرا نديده بودى ؛ ديگر رفتى و نيكانديش وزير را فرستادى و مقنطرهء جادو را آوردى و بسيار خرابى كردى در لشكر ايران ، تا عاقبت ما را يزدان پاك قوت و فرصت داد كه مقنطره را كشتيم و لشكر شما را شكستيم ؛ اكنون در حصار رفتى ، ترا ازين حصار سودى نيست كه اگر شما را قوتى مىبود خود در شهر نمىگريختيد ؛ چون نامهء من بمطالعه رسد ، بايد كه بىتوقف عين الحيات را بفرستى و از كردهء خود پشيمان گردى و از شهر بيرون آيى و مال بر گردن گيرى و آن جوانان سپاه مرا از بند خلاصدهى و خلعت پوشانيده به خدمت ما بازگردانى ؛ و اگر چنين نكنى و بقول وزيران بىتدبير خود با من مخالفت كنى ، زود باشد كه از ملك و مملكت آوارهگردى و خانومان و گنج پادشاهى بر باد دهى ، آنگاه پشيمانى سود ندارد ؛ بايد كه درين كار نيكو تأمل و تفكر كنى ، و السلام .
چون طيفور نامه را تمام بخواند ، وليد بن خالد برآشفت و گفت گدايان ايرانرا بنگريد كه در دماغ چه دارند و مرا چون مىترسانند و هنوز طمع ازين دختر برنميدارند ! ايرانيانرا از ما دو توقع است يكى دختر ميخواهند و ديگر دو پهلوان سپاهشان كه در بند مااند طلب مىكنند . طيفور گفت : اى شاه ، مصلحت آنست كه آن دو بندى را سر از تن جدا كنى و عين الحيات را بشاه صالح دهى كه اگر اول چنين كرده مىبودى ، دير مىبود كه ايرانيان بملك خود رفته مىبودند . آن روز كه مقنطرهء جادو اين پهلوانان را برد ، اگر سخن مرا مىشنودى آن روز ايرانيان رفته مىبودند و اكنون به گردن مىگيرم كه اگر جوانانرا گردن مىزنى و سرشان پيش فيروز شاه بفرستى و دختر را به شاهزاده صالح دهى « 1 » ، اين قوم نوميد گردند و هم در روز بازگردند . اين « 2 » سخن شاه سرور را بغايت ناخوش آمد . با خود [ گفت ] اين حرامزاده را بنگر كه چها مىگويد ! ما كى حريف ايرانيانيم ؟ مگر
هامش
( 1 ) - نظم افعال بر هم خورده است ، گويا در اصل مىفرستى و مىدهى بود ، چنان كه عادت نويسندهء اين كتابست كه گاه فعل مضارع اخبارى را بجاى مضارع التزامى استعمال مىكند .
( 2 ) - در اصل : ازين .