شهر هيچ نتوانند كرد ، عاقبت بىطاقت شوند و بروند ، هرچند كه ولايت خراب شود اما ميان شهر ايمن باشد . شاه وليد گفت : اى نيكانديش ، اين شهر مصر از آن تست و اين كار به تو تعلق دارد ، آنچنان كه دانى مىكن . نوعى ساز كه ما ايمن باشيم .
نيكانديش خدمت كرد و بيرون آمد ، حكم كرد كه از هر محله چند كس بيرون آيند و بر برج و بارو روند و پاس نگاه دارند و به كار راستى مشغول شوند ؛ و بفرمود تا عراده و منجنيق و عروسك و تفك و تير ناوك و سلاحهايى كه بقلعه به كار آيد [ راست كنند ] و بارو را سخت كنند .
اما راوى اين داستان روايت كند كه جمشيد شاه عزم اسكندريه كرد و با پنجاه هزار سوار برفت . مصريان در كار راستى جنگ و ايرانيان نيز به كار راستى مشغول بودند تا سه [ روز ] برآمد ، جنگ نكردند تا ملك داراب گفت ما را جنگ بايد كرد . طيطوس حكيم گفت اول ما را نامه بايد نوشت و در شهر انداخت تا جواب نامه چه آيد . در حال طيطوس نامهيى نوشت چنانك شاه فرموده بود ، و بدست شاه داد تا مهر بر نهاد و گفت كيست كه اين نامه را بر تير بندد و در شهر اندازد چنانك در راه خطايى واقع نشود و در خندق نيفتد . فرخزاد گفت كار منست . پس در حال برخاست و سوار شد و از لشكر بيرون رفت و نامه را بر تير خدنگ بست و در خانهء كمان خوارزمى نهاد و بكشيد و بگشاد و پرتاب داد . تقدير خداى تعالى چنان بود كه تير در شهر افتاد . نامه را با تير به نزديك شاه وليد بردند و مهر برداشتند و بگشودند و بدست طيفور وزير دادند تا بخواند . نبشته بود كه :
اين نامهايست از بر شاه جهان و فريدون ايام ، ابو الفتح ابو النصر ملك داراب بن ملك بهمن به بر تو كه شاه مصرى . معلومدان كه ما را با تو جنگ و خصومت از بهر عين الحياتست كه او از آن شاه فيروز شاه است . بار اول كه در ملك تو نيامده بودم نامه نبشتم و ترا نصيحت كردم كه عين الحيات را به من فرست و ميان ما و شاه سرور آشتى ده ، قبول نكردى و فرمان نبردى ، اما ترا بسيار گناهى نيست كه ترا
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 700
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٠٠