تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
چون شكست بر مصريان آمد ، امرايى كه از ولايت مصر آمده بودند بمدد شاه وليد بن خالد ، همه پراگنده شدند . مسروق بن عتبه پادشاه دمشق بود رو بدمشق نهاد . سكندر شاه سكندرانى با لشكر خود رو بسكندريه نهاد . ملك نصر بن عدل با لشكر رو بحلب نهاد . خلود بن رواح و رواح بن خلود رو بديار سعيد نهاد [ ند ] . همچنين لشكر پراگنده شدند و ايرانيان غارت و غنيمت گرفتند و لشكر مصر در مصر رفتند با اهل يمن بهم ، دروازها را بربستند . خلق شهر بر برج و بارو برآمدند و در آن لشكر نگاه مىكردند . ايرانيان چندان مال و نعمت بغارت گرفتند كه حد و حساب نداشت . اما ملك داراب با فيروز شاه و فرخ‌زاد بر آن پشته برآمده بودند و شادى مىكردند ، اما از براى سيامك ملول خاطر بودند . جمله امراى دولت در آن پاى پشته جمع شدند ، اما چند كس پيدا نبودند . يكى بهزاد و بهمن زرين‌قبا و بهمن زرين‌كلاه و خورشيد شاه و قهار و طهماسب ، اين هفت مبارز پيدا نبودند . فيروز شاه بغايت ملول شد و گفت : اى جوانمردان ، نيكو تفحص كنيد كه پهلوانانرا حال چه شده است كه آن روز مباد كه جوانان لشكر ما را آفتى رسد كه از ناگاه سياوش نقاش در رسيد و گفت : بهزاد را بخم كمند بسته در مصر بردند . بادرفتار در رسيد و گفت كه خورشيد شاه را بسته به سكندريه بردند . شبرنگ عيار رسيد و گفت : ديدم كه بهمن زرين‌كلاه را به طرف دمشق بردند . طارق عيار در رسيد و گفت : ديدم كه پهلوان بهمن زرين‌قبا را شماط و شموط بسته به طرف ملاطيه بردند . فيروز شاه گفت : چون بوده است كه پهلوانان ما اسير شدند ؟ به‌روز عيار گفت : آنچنان بود كه لشكر مصر غلبه بودند و امراى ما پراگنده شدند و هريك در ميان پنجاه هزار مرد افتادند و لشكر ما بغارت كردن مشغول شدند و از حال يكديگر غافل شدند . اما ايشانرا بجان زيان نرسيده است . بناچار فرود آمدند و آن مال را جمع كردند . چندان مال بود كه جملهء محاسبان لشكر از حساب آن عاجز شدند . بعد از آن آن مالها را بر لشكر