رهانند . چون بهم برآمدند فيروز شاه نزديك پشته رسيده بود ، با فرخزاد و بهزاد و ديگران از قفاى علم درآمدند . علم و علمدار را به دو نيم كردند و نعره زدند . شاه وليد و شاه سرور ، چون چنان ديدند كه علم افتاد و فيروز شاه رسيد تيغ الماسگون كشيده ، شاه وليد متحير شد . نيكانديش گفت : شاها ، نه جاى ايستادنست كه ايرانيان رسيدند ، كسى نيست كه سر راه ايشان بگيرد ، مبادا كه خطرى بجان شاه برسد ! شاه چون بخت برگشته و عنان سعادت گسسته ديد ، با خود گفت كه دولت به زور بر خود نتوان بستن . عنان مركب رها كرد و از پشته رو بشيب نهاد ، با شاه سرور رو به شهر نهادند . پهلوان بهزاد در عقب شاه وليد روانه شد . فيروز شاه با فرخزاد بر بالاى پشته ، قريب بيست علم سرنگون كردند و طبلها بدريدند . در آن دم امراى دولت پراگنده شده بودند كه لشكر غلبه بودند و « 1 » آوازه در لشكر افتاده بود كه شاه وليد بن خالد در مصر گريخت و علمها سرنگون شد . هركه را چشم بر آن پشته افتادى و آن حال را بديدى دل شكسته شدى و رو به شهر نهادى . ملك داراب بر روى پشته برآمد و علم شاهى را كه از شصت من زر سرخ ساخته بودند ، اژدها پيكر ، برافراشته و در زير آن علم بقرب پانصد خروار كوس مىنواختند . ايرانيان دست فرصت بر مصريان يافتند و باد فتح از طرف ايرانيان جستن گرفت و دست و دل مصريان از جنگ كردن فروماند و بلاى آسمانى بر آن قوم تاختن كرد .
رو بهزيمت نهادند و مىگريختند و ايرانيان از عقب مىتاختند و هركه را مىديدند سر مىانداختند و بعضى را مىگرفتند و مىبستند و غارت و غنيمت مىگرفتند . بيت :
سپاه عرب چون گريزان شدند * در آن دشت و وادى پريشان شدند
غنيمت گرفتند ايرانيان * ز مصرى و شامى و از روميان
قطار و مهار و كنيز و غلام * سراپرده و خيمه مال تمام
همه نصرت از حكم داد آورست * نه بر جنگ و بازوى زور آورست « 2 »
هامش
( 1 ) - در اصل كه
( 2 ) - شعر گويا از صاحب داستان يا دارابنامهء منظوم باشد .