مرد ده هزار بيش نمانده بودند . بعضى كشته شده بودند و بعضى پراگنده شده . از دور نگاه كرد ، پشتهيى ديد بلند و علم شاه وليد بر آن پشته ، و خود را در درياى لشكر ديد و لشكر خود را پراگنده شده ديد و روز روشن شده ، با خود گفت : اين چه بود كه كردى ؟ خود را و لشكر خود را بر باد دادى ! اكنون هيچ تدبيرى نيست ، هم اكنون مرا در ميان گيرند و دمار از روزگار [ م ] برآرند ؛ اما اگر به مردى بميرم به كه بنامردى . پس نعره بر آن جوانان خود زد كه اى شيرمردان ، مردانه باشيد كه هماكنون ما را مدد برسد و ناموس خود قايم كنيم و نام خود را برآريم كه كار چنين مردانرا افتد . جمله گفتند كه خدمتكاريم . پس آن ده هزار سوار تيغها كشيدند و رو بر آن پشته نهادند تا رسيدند بنزديك آن پشته . خلقى بسيار آنجا جمع شده بودند . كوس آنجا مىكوفتند و علم شاهى آنجا بود . شاه وليد و شاه سرور آنجا در پاى علم قرار گرفته بودند و لشكرگاه خود را نظاره مىكردند . غوغا و فتنه بود و هيچ دشمن از دوست پيدا نبود . شاه وليد بن خالد گفت : هيچ معلوم نمىشود كه اين قوم چه كسانند كه اين فتنه درين شب در لشكرگاه ما انداختند ! تارك جاسوس گفت : چندانك جهد كردم ندانستم ، اما مىبينم كه از هم مىكشند . ايشان درين گفتن بودند كه سيامك در رسيد و دو هزار سوار را در پيش كرده ، زنان زنان مىآورد ، و مرد بر مرد مىافگند .
وليد بن خالد بترسيد ، لشكرش رم خوردند . درين دم هلال عيار پيش آمد و سؤال كرد كه شما از كه مىگريزيد ؟ اشارت بقفا كردند . هلال عيار نگاه كرد ، سيامك را ديد با ده هزار مرد كه مىآمد و ميكشت ، هلال با خود گفت كه عجب حاليست ! سيامك با ده هزار سوار خود را بر هشتصد هزار سوار زده است ! مگر در قفاش كسى هست ؟ نيك نگاه كرد ، قفاش از لشكر بريده بود و از عقبش لشكر ديگر نبود ، عجب ماند ، پيش شاه وليد آمد و خدمت كرد و گفت : اين سيامك سيه قباست كه در لشكر فيروز شاه در زير صف پهلوانان مىنشيند ، مگر دولتش
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 693
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٩٣