بودند و در باب لشكر مصريان سخن ميگفتند . بعضى كه از حال سيامك خبر داشتند ميگفتند كه اين فتنهء سيامك است ، و بعضى كه خبر نداشتند در خوف بودند .
راوى داستان چنين روايت كند كه درين دم بادرفتار عيار درآمد و بار طلب كرد و دربارگاه ملك داراب درآمد و خدمت كرد . جملهء امراى دولت حاضر بودند .
ملك داراب چون بادرفتار را ديد گفت : اى جوانمرد ، چه خبر آوردهاى ؟ بادرفتار آنچه بود جمله را باز گفت و ديگر گفت : اى شاه درياب كه سيامك در ميان لشكر مصريان رفته است و ميخواهد كه خود را در پيش علم اندازد كه در اول بامدادان علم دشمن را سرنگون گرداند ، مرا بگفت كه برو و شاه را بگو كه كار راستى كند ، كه چون اول بامداد شد « 1 » مرا مدد كند كه سپاه مصر بغايت غلبه است . جمله از پهلوانى و دليرى سيامك عجب داشتند . ملك داراب حكم كرد كه هم در آن شب كوس حربى فرو كوفتند تا جملهء لشكر سوار شدند . چون آواز كوس برآمد لشكر ايران در جوش و خروش درآمدند و جمله سوار شدند و حاضر وقت مىبودند .
اما از آن طرف چون شاه وليد بن خالد سوار شد حكم كرد كه برويد كه از لشكر ايران آواز كوس مىآيد ! شايد ايشان نيز بر ما شبيخون آرند . ايشان درين سخن بودند كه مرد از طلايه بيامد و گفت : شاها ، لشكر ايران نيز سوار شدهاند و شمع و مشعلها بركردهاند اما هيچ حركت نمىكنند و هيچ خبر در آن لشكرگاه نيست .
وليد بن خالد متحير شد و گفت مگر ما را دشمنان نو پيدا شدهاند ، درين شب ما را غافل ديدند ، بر ما شبيخون آوردند . حاليا مردانه باشيد تا بنگريم كه چه واقع شده است .
همان جنگ مىكردند و از هم ديگر به قتل مىآوردند .
سيامك با آن پنجاه هزار سوار عزم علم شاه وليد بن خالد كردند و از مصريان بقتل مىآوردند ، تا هنگام صبح رسيد و جهان روشن شد ، عالم از بلاى شب باز رهيد .
سيامك نزديك علم و سراپرده رسيده بود ، اما در قفاى خود نگاه كرد از آن پنجاه هزار
هامش
( 1 ) - در اصل : باشد