تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
تا بنزديك لشكر ايران رسيدند . به‌روز گفت ما برويم و ملك داراب را از آمدن ياران خبردار گردانيم . اين بگفتند و روانه شدند تا بلشكرگاه ايرانيان رسيدند ، بر در بارگاه ملك داراب رفتند ، طارق و شبرنگ و سياوش پيش آمدند و به‌روز را با ياران در كنار گرفتند و از حال فيروز شاه پرسش كردند . به‌روز گفت اينك به سعادت و سلامت آمدند . جمله شاديها كردند . در حال ملك دارب را خبر كردند ، بغايت خرم شد و شاديها كرد و شكر يزدان پاك بجاى آورد . به‌روز عيار و آشوب و بادرفتار در پيش ملك داراب درآمدند و خدمت كردند و شرايط ادب بجاى آوردند و از حال فيروز شاه و آنچه كرده بودند جمله را بگفتند . ملك داراب ايشانرا خلعت و نعمت داد و دل‌خوشيها داد . پس در حال ملك داراب با طيطوس حكيم و روشن راى وزير سوار شدند با ده هزار سوار ، با مركبان و خلعت به استقبال رفتند . چون به فيروز شاه رسيدند ، ملك داراب خواست كه پياده شود ، فيروز شاه در دويد و ركاب پدر ببوسيد . ملك داراب او را نوازش كرد . جملهء امراى دولت خدمت كردند . ملك داراب يكان يكانرا در كنار گرفت و پرسش كرد و جمله را خلعت داد و در ركاب ملك داراب روانه شدند . ملك داراب حكم كرد تا جمله سوار شدند و رو بلشكرگاه نهادند . جملهء لشكر به استقبال بيرون آمدند و كوس بشارت فرو كوفتند . آوازه درافتاد كه فيروز شاه با پهلوانان درآمدند و جادو را بسته آوردند . جاسوسان لشكر مصر در لشكر ايران بودند ، در حال برفتند و اين خبر را به شاه وليد بن خالد رسانيدند كه فيروز شاه با پهلوانان كه در بند جادو بودند از بند جادو خلاص شده‌اند و جادو را بسته با خود آورده‌اند . به‌روز و آشوب و بادرفتار كه ناپيدا بودند ، ايشان رفته بوده‌اند و پهلوانان را با فيروز شاه از بند خلاص داده‌اند . نيك انديش وزير چون اين سخن بشنيد بغايت ملول شد و دست بر دست زد و گفت : آن مهر كه مقنطره به من داده بود و گفته بود كه هر گه كه پيش من آيى مهر را به اژدها بنمايى تا ترا گزندى نرسد ، من آن مهر را بباد رفتار سپرده بودم .