كنند جملهء سحرش از ياد برود . چون سوزن در دماغ مقنطره كرد از درد آن مقنطره به هوش باز آمد ، ديده را بگشود و خود را بسته ديد ، چندانك جهد كرد نتوانست خود را گشودن . چون نيك نگاه كرد آن شصت مبارز ايرانى را ديد ايستاده ، در غضب رفت و بر خود بپيچيد . رو به بهروز عيار كرد و گفت اين جمله از تو است كه مرا بيهوش كردى و بنديان را از بند من رهانيدى ، تو خود سحر به از من ميدانى كه سحرم را باطل كردى و مرا در بند كردى ! اما بگو كه با يارانم چه كردى و تو را كه مىگويند ؟
بهروز عيار گفت كه من ساحر نيستم ، قاتل ساحرانم ، و يارانت را همه هلاك گردانيدم ، نگاه كن تا ببينى ! مقنطره نگاه كرد ، جملهء ياران خود را ديد كشته افتاده ؛ فغان برآورد ، هرچند خواست كه سحرى كند نتوانست كه جمله از يادش رفته بود ، از جهت سوزن پولاد . مسكين درماند ، گفت اى آزاده مرد ، بارى بگو كه جادو نيستى ، از در غار چون درآمدى و طلسم بنديان را چون گشودى ؟ بهروز عيار آن مهر بوى نمود ، گفت بدين مهر نگاه كن . مقنطره نگاه كرد مهر خود را ديد ، گفت اين مهر را به نيكانديش وزير داده بودم ، پيش تو چه مىكند ؟ بهروز گفت :
يزدان بما رسانيد .
راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه مقنطره چون اين بشنيد آه از جانش برآمد و « گفتاز « 1 » كه ناليم كه از ماست كه بر ماست ! » شاهزاده فيروز شاه گفت : ما را ينجا ايستادن فايدهيى نيست . پس گرد آن خانه برآمدند و آنچه بود برداشتند و مقنطره را بسته با خود ببردند تا بدر غار ، و از غار بدر آمدند . هيچ از آن اژدها اثر نبود كه چون مقنطره گرفتار شد طلسم او نيز باطل شد . چون از غار بيرون آمدند راه در پيش گرفتند و مدت ده روز پياده برفتند تا به آبادانى رسيدند و در آن حوالى شهرى بود از شهرهاى مصر و يك گله مركبان در صحرا ميگشتند . فيروز شاه با ياران بدان مركبان رسيدند و هريك بر مركبى سوار شدند و روبراه كردند .
مرد گلهبان در عقب رفت تا مركبانرا بستاند ، سيامك او را هلاك كرد . القصه
هامش
( 1 ) - در اصل : گفت از