چيست ؟ تا گفتن بهروز عيار با نيم تنهء زربفت در بر كرده ، و كمرى از ابريشم رنگين در ميان بسته ، دو خنجر نقم بر و سر بر دسته در طلا گرفته از بند كمر درآويخته ، و كلاهى زربافت بر سر نهاده ، با آشوب عيار و طارق عيار و شبرنگ عيار و سياوش عيار ، جمله نيم زرههاى خرد حلقه در بر كرده ، نخجهاى زرين بر دوش نهاده ، قريب پنج هزار پياده جعبهدانهاى پر تير خدنگ بربسته ، و كمانهاى خوارزمى در بازو انداخته ، رو بميدان نهادند ، و مقنطرهء جادو را دستها بسته ، از عقب ببسته ، و سر برهنه و موى بر باد رفته و سوزنى از پولاد در دماغ كرده ، كشانكشان در ميدان كشيدند و در پاى دار آوردند و بازداشتند . چون مقنطره چنان ديد به كلى طمع از خود ببريد . اما رو به بهروز عيار كرد و گفت اى عيار طرار ، تو خود كار خود كردى و كار من تمام كردى اما از دست زنم جان كجا برى كه بعوض خون من يكى از شما زنده نگدارد .
بهروز التفاتى بسخن او نكرد ، حكم كرد تا ريسمان در گردن او درانداختند و بر كشيدند . نيكانديش وزير گفت : شاها ، مقنطره را بخواهند كشت ، حكم كن تا لشكر در ميدان روند ، باشد كه توانند او را رهانيدن كه ما را مددى تمام بود . شاه وليد اشارت كرد . اول كسى كه برانگيخت شاه شجاع يمنى بود با شاه حارث و شاه اسد ، با بيست هزار مرد رو بميدان نهادند . آن پنج هزار پياده سر راه آن قوم بگرفتند و بضرب تير مرد و مركب در خاك مىانداختند . عرعر يمنى با ناصر يمنى با ده هزار مرد قصد ميدان كردند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 685
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٨٥