او خود با ايشان يكى شده است و آن مهر را برده و جادو را گرفته ! اكنون چه چاره كنيم ؟ چون اين سخنها را بگفت جمله غمناك شدند .
عدنان بن قيس و مسروق بن عتبه و قيس پهلوان و ملك نصر يمنى و اسكندر شاه اسكندرانى و رواح بن خلود و خلود بن رواح و شماط و شماس ، جملهء امراى شام و شامات و ديگران ، گفتند كه كار ما بجادو راست نيست ، حكم كن كه فردا طبل جنگ فرو كوبند تا جنگ كنيم و دمار از ايرانيان برآريم . شاه وليد بن خالد گفت كه نقيبان لشكر را طلب كنيد تا از لشكر خبردار شويم كه چنداند . در حال نقيبان درآمدند و خدمت كردند . شاه وليد گفت راست بگوييد كه لشكر حاضر چنداند ؟
نقيبان خدمت كردند و گفتند كه شمار كرديم ، هشتصد هزار در قلم آمدهاند كه حاضرند ، غير آنها كه خواهند آمدن . شاه وليد گفت : از لشكر دشمن چه خبر داريد ؟
نقيبان گفتند كه چون فيروز شاه نيامده بود دويست هزار زيادت بودند به سيصد هزار نمىرسيدند ، اكنون كه فيروز شاه آمد نمىدانيم كه چه زيادت شدهاند ؟ وليد بن خالد گفت : چون لشكر ما غلبهاند و ايشان اندك ، ما را جنگ بايد كردن ، باشد كه كار ايشان را تمام سازيم . جمله گفتند كه چنين بايد كرد . پس به كار راستى جنگ مشغول شدند ، نقيبان منادى مىكردند كه فردا جنگ خواهد بود ، كارها راست كنيد .
جاسوسان ايران در لشكر مصر بودند ، خبر بردند بملك داراب و فيروز شاه . ملك داراب حكم كرد تا لشكر ايران نيز به كار راستى جنگ مشغول شدند . آن دو لشكر در كار راستى جنگ بودند و خواب نمىكردند و كارهاى جنگ ساز ميدادند تا بامداد كه آفتاب گلرنگ از برج خرچنگ طالع شد و عالم ظلمانى را بنور خود منور و نورانى گردانيد ، جهان از غم و بلاى شب برهيد . از آن دو لشكر آواز كوس حربى و ناى رزمى برآمد ، سواران عزم آوردگاه كردند . شاه وليد خالد سوار گشت با هشتصد هزار مرد . ملك داراب سوار شد با سيصد هزار مرد . علم شاهى را پيش بردند و نقيبان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 683
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٨٣