تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠
چهار صفه شصت مبارز ايرانى را در بند كرده بودند و مدتى بود كه ايشان هيچ نخورده بودند و ضعيف گشته بودند و به كلى طمع از خود برداشته ، كه به‌روز درآمد و سلام كرد . فيروز شاه آواز به‌روز را بشناخت ، شاد شد و گفت : نيك آمدى اى آزاده‌مرد ! يزدان پاك ترا قوت داده است كه بدينجا آمده‌اى ، زود باش و ما را رهايى ده كه از گرسنگى وقتست كه هلاك گرديم . به‌روز پيش دويد ، هيچ بند بر اعضاى فيروز شاه و گردان نديد ، گفت : اى شاه‌زاده ! هيچ بند بر پاى و بر بازوى شما نمىبينم ، چرا برنمىخيزيد ؟ فيروز شاه گفت : اى برادر ! مگر حكايت جزيرهء خرميه و زردهء جادو از خاطرت رفته است كه ما را به موى خود بربسته بود ؟ به‌روز درماند كه با اين سحر چه چاره كنم ؟ با خود گفت كه اين مهره را كه بر در غار به اژدها نمودم و آن سحر باطل شد ، يك بار به اين قوم بنمايم ، باشد كه رهايى يابند . پس آن مهره را از جيب بيرون آورد و بر هركه مىماليد . . . راوى داستان روايت كند كه بر هركه آن مهره مىماليد بقدرت اللّه تعالى از بند خلاص ميشدند تا جملهء مبارزان خلاص گرديدند . پس از آن سردابه بيرون آمدند . بادرفتار پيش فيروز شاه خدمت كرد . فيروز شاه گفت اين جوان چه كس است ؟ به‌روز آنچه از وفادارى بادرفتار ديده بود و شنيده بود ، جمله را بگفت . فيروز شاه بر وى آفرين كرد و او را دل‌خوشى داد . چون بميان سرا رسيدند مقنطره را ديدند با يارانش كه بيهوش افتاده بودند . فيروز شاه از به‌روز پرسيد كه اينجا چون آمدى و با اين قوم چه كرده‌اى كه چنين بىخود افتاده‌اند ؟ به‌روز عيار آنچه رفته بود جمله را باز گفت . پس هر دو سه پهلوان در يكى جادو مىچسبيدند و هلاك مىكردند تا ياران مقنطره را جمله هلاك كردند . فيروز شاه قصد مقنطره كرد ، به‌روز عيار گفت : او را بگداريد كه او را بلشكرگاه خواهم برد و در ميان ميدان برابر مصريان بردار خواهم كردن . بعد از آن به‌روز عيار سوزنى پولاد از حرزدان حكمت بيرون آورد و در دماغ مقنطره فرو برد ، كه شنيده بود كه جادو را كه سوزن پولاد در دماغ