تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
اين قوم خواهم داد ، باشد كه يزادن كارى برآرد . ياران گفتند انشاء اللّه تعالى . به‌روز برجست و يك مشت داروى بيهوشانه در آن شراب ايشان كرد و بر هم زد و بر جاى خود قرار گرفت . از ناگاه مقنطره درآمد و بنشست ، ساقى جام پر كرد و بدست مقنطره داد ، در كشيد تا دور بگرديد تا آن بيست كس كه بودند جمله از آن بخوردند . چون نوبت به به‌روز رسيد ، مقنطره گفت كه شما نيز بخوريد . به‌روز خدمت كرد و گفت : ما مردم غريب و خدمتكاريم و به خدمت كردن آمده‌ايم نه بعيش كردن ! و ديگر آنك غريبيم و غريبان وحشى باشند ، چند روز ديگر كه در خدمت گستاخ شده باشيم آنگه شراب بخوريم . مقنطره گفت كه ايشانرا بگداريد كه مردم بعزت‌اند . چون دور بسه رسيد داروى بيهوشانه در كار آمد ، يكى از جاى خود برجست و تيز تيز در مقنطره نگاه كرد . مقنطره گفت : در من چرا نگاه ميكنى ؟ گفت : از آن جهت كه ترا دو سر مىبينم ! يكى ديگر گفت : تو ديوانه شده‌اى ! ملك مقنطره خود سر ندارد ! مقنطره گفت : شما را چه رسيده است كه سخنهاى گزاف ميگوييد ؟ يكى ديگر گفت : حاضر باشيد كه آب آمد . يكى گفت ما را خواب مىآيد ، تا جمله سر نهادند و در خواب رفتند . مقنطره گفت : هى ! شما چه طايفه‌ايد ؟ با ما مكر كرديد و داروى بيهوشانه در كار ما كرديد ! به‌روز عيار گفت : اى ملك ما جادوانيم ، بجادويى چنين كرديم ، و به چشم شما چنين نموديم . مقنطره در خشم شد و گفت : هم‌اكنون جزاى شما بدهم . اين بگفت و از تخت به زير آمد تا ايشانرا بگيرد ، بسر درآمد و بيهوش گشت . در حال به‌روز عيار و آشوب عيار و بادرفتار برجستند و در زير تخت درآمدند ، درى ديدند بسته و قفلى عظيم بر آن در زده ، آواز ناله مىآمد كه جمعى مىناليدند . به‌روز گفت : اى جوانمردان اين قفل را كليدى باشد و بىشك از مقنطره بايد جست . در حال بادرفتار بيامد و موى مقنطره را بجست ، كليدى بر موى وى بسته ديد ، خرم شد و بگشود ، پيش به‌روز آورد . به‌روز آن در را بگشود . نردبانى پيدا شد . به‌روز و آشوب بشيب رفتند تا در ميان سردابه رسيدند . چهار صفه ديدند ، بر آن