خاصه بهروز را . چون شب درآمد باز بهروز با ياران بدان حجره رفتند . بهروز با ياران گفت كه مصلحت چه مىبينيد ؟ خيلى زحمت كشيديم كه اينجا رسيديم ، اما از فيروز شاه و ياران هيچ خبرى ندانستيم و نمىدانيم كه چگونه بايد كرد ! اگر بيرون رويم و سر مقنطره از تن جدا كنيم آسانست اما مبادا كه ديگرى را از حال ياران خبر نباشد ، آنگه سرگردان شويم . ما را نوعى بايد كردن كه اول بدانيم كه ايشان كجااند ، زندهاند يا مرده ؟ بعد از آن دفع اينان كردن آسان است كه بيست كس بيش نيستند . آشوب گفت كه يك فرداى ديگر صبر كنيم اگر خبرى دانستيم خود نيك و الا تدبيرى ديگر كنيم .
صبر كردند تا آن شب روز شد . برخاستند و به خدمت مقنطره رفتند و شرايط ادب بجاى آوردند . مقنطره ايشان را بغايت عزت داشتى كرد . چون يك زمان برآمد مقنطره گفت : اى ياران درين راه كه آمديد بمصر رسيديد ؟ بهروز گفت بلى . گفت در مصر چه خبرست ؟ بهروز گفت دو لشكر در مقابل يكديگر ديديم ؛ يكى لشكر ايران ، پادشاه ايشانرا نام ملك داراب و يكى لشكر مصر پادشاه ايشان [ را ] نام خالد بن وليد ؛ لشكر مصر شادكام و لشكر ايران غمناك ! مقنطره بخنديد ، گفت اول ايرانيان شادكام بودند ، من رفتم و دو پادشاهزادهء ايشانرا با شصت پهلوان ايران بگرفتم و آوردم و در زير تخت خود در بند كردم تا به عذاب اليم هلاك شوند . بهروز گفت عجب سخنى شنيدم ! بيت :
آنچه دل اندر طلبش مىشتافت * در پس اين پرده نهان بود يافت .
يافتم ، آنچه مىجستم يافتم ! پس يك زمان برآمد . مقنطره برخاست و بيرون آمد ، جملهء خدمتكاران با وى برفتند . بهروز مجال سخن گفتن يافت ، گفت : اى آزاده مردان چون ما را معلوم شد كه شاهزادگان با امراى دولت زندهاند و كجا در بندند اكنون كار بر ما آسان شد . اكنون نيك انديشه بايد كرد كه با اين قوم چون كنيم . آشوب گفت تو بهتر دانى . بهروز گفت يك مشت داروى بيهوشانه در جيب دارم ، بخورد