تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 677

مساهمون:

ص٦٧٧
اكنون نظر عنايت از ما برمدار و ما را تربيت كن . مقنطره گفت من شرط كرده‌ام كه اين قسم را بكس تعليم ندهم اما چون شما بسيار زحمت كشيده‌ايد و به آرزوى ما آمده‌ايد ، شما را محروم نتوان گداشتن اما شما را مصلحت آنست كه چند روزى درين مقام ما بسر بريد و آنچه داريم باهم بخوريم و باهم صحبت داريم بعد از آن آنچه مقصود شما باشد شما را تعليم دهم كه اگر شما را هنرى نبودى ، شما از در اين غار نمىنتوانستيد آمدن . به‌روز خدمت كرد . مقنطره گفت حجره‌يى بدين غريبان دهيد تا آسايشى كنند ، تا بامدادان در كار ايشان نظرى كنم . آشوب و بادرفتار و به‌روز عيار را در آن حجره بردند و در حجره بربستند و برفتند . به‌روز نگاه كرد خانه‌يى ديد از سنگ سياه ساخته ، بغايت تاريك ، هيچ سوراخى در وى نه ، و از برگ درخت بسيار در وى ريخته ، و گند پيچيده ، و جانوران كشته و مرده و گنديده [ آنجا افتاده ] . آشوب گفت : بارك اللّه ، آن نعمت و اين آسايش‌گاه ! به‌روز گفت : ناچارست تا سر رشتهء كارى بدست آيد ، باشد كه از زنده و مردهء ياران خبرى يابيم . راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه آن عياران آن شب در آن خانه بسر بردند كه از گور تنگ‌تر بود و از شب ظالمان سياه‌تر ، تا عاقبت آن شب بگدشت . روز ديگر مقنطره بر تخت برآمد و حكم كرد تا جوانان غريب را طلب كردند . به‌روز و آشوب و بادرفتار درآمدند ، خدمت كردند . اشارت كرد تا بنشستند . طعام خوردند ، بعد از طعام به شراب بنشستند . باز مقنطره سؤال كرد كه حالى از كجا مىآييد ؟ به‌روز گفت از مغرب مىآييم . مقنطره گفت در قسم سحر تا چه غايت معلوم كرده‌ايد . به‌روز گفت تا آن غايت كه قدرى خاكستر در هوا افشانيم ابرى سرخ درآيد و بعوض آب و باران آتش ببارد و اگر خواهيم عالم آتش بگيرد . مقنطره چون بشنيد عجب بماند . با خود گفت كه اين قوم خود استاد بوده‌اند ، من ابر و باران دانسته بودم ، ابر و آتش نشنيده بودم ! اينان استادند ، ايشانرا عزت بايد داشت . آن روز تا شب صحبت داشتند و بسيار حرمت و عزت داشت ايشانرا ،