چون غارى ، بينى بزرگ چون كوزهء نفط ، آتش از دهانش بيرون مىآمد . بهروز خدمت كرد و زمين ببوسيد و شرايط ادب بجاى آورد و مدح و ثناى مقنطره بگفت كه مقنطره و هركس كه آنجا بودند عجب ماندند در فصاحت بهروز . مقنطره حكم كرد تا بنشينند ، بهروز با ياران بنشستند . يك زمانى برآمد ، نعمتى چند الوان از آن كه ايشان ترتيب كرده بودند ، از گوشت مار و كاسه پشت و وزغ درآوردند و در پيش مقنطره نهادند . مقنطره حكم كرد تا از آنجا نعمتى چند خاصه در پيش بهروز و آشوب و بادرفتار نهادند . آشوب چون بوى آن را بشنيد وقت بود كه هلاك شود ، گفت اى بهروز اين نعمت را از براى تو آوردهاند . بهروز گفت شما به من بگذاريد . پس دست بسوى آن كاسه مىبرد از براى تسلى خاطر نامبارك مقنطره و بسوى دهان مىآورد اما هيچ نمىخورد تا آن نعمت از ميان برداشتند . آنگاه جامى هم از كاسهء كاسه پشت [ آوردند ] ، دروى خون مار و روغن وزغ باهم آميخته [ و ] در آنجا كرده بجاى خمر ميخوردند ، شخصى نشسته بود و دو چوب برهم ميزد ، يعنى مطربى مىكند ، مقنطره نشاط مىكرد . بهروز از يمين و يسار نگاه مىكرد و جاى بنديان در نظر مىآورد كه باشد از بنديان خبرى باز داند ، هيچ اثرى ازيشان نبود ، تا شب درآمد .
مقنطره سؤال كرد كه شما بچه كار در مقام من آمدهايد كه شير نر را درين مقام راه نيست . بهروز گفت كه ما نيز جادوانيم ؛ مدتيست كه در طلب اين علم جملهء هندوستان و كشمير گرديدهايم ، هر جا كه استادى بود او را دريافتيم ، از آنجا عزم حبشه و زنگبار كرديم ، زردهء جادو را نيز ديديم ؛ به البرز رفتيم ، جادوان البرز را ديديم ؛ جملهء مغرب زمين گرديديم و كوه دماوند « 1 » و چاه ضحاك تازى و صحراى بابل و چاه هاروت و ماروت ديديم و استادان عالم را خدمت كرديم و از هريك چيزى آموختيم و بنام و آوازهء تو بدين مقام آمديم كه از جملهء استادان نام تو شنيدهايم .
هامش
( 1 ) - در اصل : دماند .