تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
آمده‌ايم ؟ به‌روز عيار گفت اين سخن را به من گداريد تا آنچه دانم بگويم . آشوب عيار گفت شيران عالم را درين موضع زهره آب شود ! مگر يزدان پاك ما را مدد كند . اين ميگفتند و ميرفتند ، تا نيم فرسنگ برفتند ، بدان حوض و آن قصر رسيدند كه پيش ازين گفته شده است . برابر درختى ديد [ ند ] عظيم ، پشت بر آن درخت نهادند و در آن قصر نگاه مىكردند تا يك زمان برآمد . شخصى را ديدند كه از قصر بيرون آمد ، بغايت بد شكل ، موى دراز و تن برهنه ، بينى دراز و دهان فراخ ! در به‌روز و ديگران نگه كرد و باز در قصر رفت . به‌روز با ياران آلت عيارى را پنهان كرده بودند و صورت خود را مبدل كرده بودند . چون يك زمان برآمد پنج كس بيرون آمدند و گرد عياران برآمدند و گفتند كه شما اينجا چگونه آمديد و از راه در غار چگونه آمديد ؟ مگر آن اژدها نبود ؟ به‌روز گفت : ما مردم جادويم و گرد عالم مىگرديم و سحر مىآموزيم ، شنيده‌ايم كه استاد استادان عالم ملك مقنطره است ؛ بنام و نشان وى بدين مقام آمده‌ايم تا خدمت وى را دريابيم ، اگر اجازت باشد درآييم و بشرف دستبوس او مشرف شويم و اگرنه بازگرديم . گفتند اين سخن را با ملك بگوييم . بعد از آن به اندرون رفتند و با مقنطره گفتند كه سه كس آمده‌اند و ميگويند كه جادويم و خدمت خيلى ساحران كرده‌ايم ، آوازهء ملك مقنطره شنيده‌ايم بمحبت وى آمده‌ايم تا بدست‌بوس وى برسيم . مقنطره گفت كه درين غار كسى را راه نيست ، اگر جادو نبودندى از طلسم من چگونه گدشتندى ! معين است كه جادواند ، برويد و ايشانرا درآريد .

آمدن بهروز عيار و آشوب عيار و بادرفتار عيار به پيش مقنطرهء جادو و قصهء ايشان :

بعد از آن شاگردان مقنطره بيرون آمدند و ايشان را در اندرون بردند . چون از دهليز تنگ و تاريك و گنديده گدشتند تا بپاى تخت مقنطره رسيدند ، مقنطره را ديدند همچون ديوى بر تخت نشسته بغايت شكل و شمايلى نحس و نجس ! دهانى