اما از آن طرف ملك داراب شب و روز تضرع مىكرد و از خداى تعالى در مىخواست كه يك بار ديگر ديدار فيروز شاه را ببيند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند از داستان كهن در پيش دانندگان سخن كه چون بهروز عيار و آشوب عيار و بادرفتار عيار از پيش ملك داراب بيرون آمدند ، بطلب شاه شاه فيروز شاه و فرخزاد و بهزاد و مظفر شاه و ديگر پهلوانان ، شب و روز ميرفتند .
بادرفتار در پيش و آن ديگران در عقب تا به اندك روزى چند بدان كوه رسيدند و به زحمت بسيار بر در آن غار رفتند . آن اژدها سر از غار بيرون كرده بود . بادرفتار گفت كه من با نيكانديش وزير تا بدينجا آمدم ؛ نيكانديش در رفت و من نيارستم رفتن ، من اينجا بازماندم . بهروز عيار گفت : يكى پيش رويد تا ببينم كه اين اژدها چه مىكند . آشوب عيار پيش رفت ، چون بر در غار رسيد آن اژدها سر بيرون كرد و نعره زد . آشوب باز پس جست ، اژدها نيز بازگشت . بهروز گفت : مرا معلوم شد كه اين اژدها نيست بلك طلسم است . بادرفتار گفت : بلى طلسم است ، من ديدم كه نيكانديش قدم در دهان اژدها نهاد و برفت . بهروز پيش ، بادرفتار درو چسبيد و بادرفتار در آشوب ؛ همچنان تا دهان اژدها رسيدند . به غير از دهان او هيچ راهى ديگر نبود . بناچار اول ترك خود كردند و آنگه قدم در كام اژدها نهادند . اول بهروز عيار مهر [ ه ] بوى نمود و قدم در كام اژدها نهاد و ديگران از عقب او ميرفتند ، تا يك زمان برفتند . سخت تاريك بود ، بهروز گفت اى ياران عجب حاليست كه ما در شكم اين اژدها ميرويم ، اگر جايى بگوييم كس باور نكند ! چون زمانى برفتند روشناييى پيدا شد . بهروز گفت گويا رسيديم . پس روبدان روشنايى نهادند تا برسيدند . سوراخى ديدند ، سر از سوراخ بيرون كردند . درى عظيم پيدا شد اما بنردبان بشيب مىبايست رفتن . قدم نهادند و از چهل نردبان بشيب رفتند . بيشهيى عظيم بود و درختهاى سال خورده ، و ميوهاى تلخ و ترش ، و آب گنديده و جانورهاى بزرگ . آشوب گفت چه خواهيم گفت كه ما چه كسانيم و بچه كار
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 674
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٧٤