سوار را در ميان گرفتند . ملك داراب گفت : مگداريد كه آن سوار بر ما حق دارد .
ابو القيس و ابو نصر و شهاب و مهر جمله حمله كردند ، جنگ پيوسته شد . وليد خالد حكم كرد تا لشكر بيكبار حمله كردند و غبار پيچيدن گرفت . آن سوار چون آنچنان ديد از ميان لشكر بيرون رفت و ناپيدا شد . ملك داراب گفت : ندانم كه اين سوار كجا رفت ! اما جنگ سخت شد ، لشكر ايرانيان غلبه كردند و لشكر مصريان را از جاى بركندند و مىراندند و لشكر در عقب مىرفتند تا چند فرسنگ در عقب برفتند و بسيارى مال ازيشان بگرفتند و خيلى غارت بكردند . ملك داراب شاديها كرد .
وليد خالد شكسته باز گرديد و هيچكس نبود از لشكر مصر كه او زخم نداشت و مرگ تيمور تاش از همه بتر بود . امرا بتعزيت نشستند . ملك داراب با طيطوس حكيم گفت اكنون مصلحت چه مىبينى ؟ طيطوس گفت كه طالع ما از قران بدر آمد ، من بعد هرچند كه برآيد طالع ما قوت گيرد و طالع دشمنان ضعيف گردد .
اما از آن طرف وليد بن خالد شكسته باز گرديد ، درين انديشه بود كه آيا اين سوار چه كس بود كه از ناگاه پيدا شد و آن پنجاه هزار مرد كه ايشان را مدد آمد چه كسان بودند ؟ و آن پنجاه هزار مرد كه به شبيخون رفته بودند آيا حال ايشان بكجا رسيد كه يكى ازيشان پيدا نشدند !
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه آن دو لشكر تا دم صبح جنگ كردند . در ميانهء جنگ ثعبان بن عاد كشته گرديد . چون روز شد همديگر را بشناختند . عرعر يمنى گفت : شما بر سر ما چرا آمديد و با ما جنگ چرا كرديد ؟ شماط « 1 » گفت كه شما بر سر ما چرا آمديد ؟ عرعر گفت : ما گمان برديم كه شما ايرانيانيد . شماط « 1 » گفت : اى دريغ ! كه ما را خبر كردند كه لشكر ايران بر شما شبيخون خواهند كردن . عرعر گفت : اين كار عيارانست كه ما را باهم بجنگ انداختهاند . اكنون چه حاصل ؟ فايدهيى نيست ! بسيار خلق كشته شده بودند ،
هامش
( 1 ) - در اصل : شماس