گفت كه اين لشكر مصرست و آن لشكر ملك داراب و آن پهلوان تيمور تاش است ، از لشكر مصرست كه هيچكس را زهرهء آن نيست كه در ميدان او درآيد كه فيروز شاه را جادو برده است . آن سوار گفت فرخزاد كو ؟ گفت جادو برد . گفت شنيدم كه فرخزاد را برادرى آمده است بهزاد نام ، او كو ؟ گفت او را نيز جادو برد . گفت پدر فرخزاد ، پيل زور كو ؟ گفت بدست خطير كشته شد . گفت طهماسب كو ؟ گفت جادو برد . گفت سيامك كو ؟ گفت او را نيز جادو برد . جملهء پهلوانان ايران را پرسيد . گفت جادو برد . گفت : تو بارى بدين نفس خوش از كدام لشكرى ؟ گفت از لشكر شاه وليد بن خالد . آن سوار گفت كه پيش آكه با تو سخنى بگويم . چون پيش آمد تيغى زد و به دو نيمش كرد و روى در ميدان نهاد و در مقابل تيمور تاش آمد . تيمور تاش گفت چه كسى كه يكى از ما كشتى و در ميدان آمدى ؟ نامت چيست ؟ آن سوار هيچ جواب نداد ، اما آن كمان خوارزمى را بر سر چنگ درآورد و گوشهء كمان را بماليد و خدنگى در بحر كمان نهاد . ملك داراب گفت اين چه سوارست ؟ ابو القيس گفت ما را ازين سوار هيچ آگاهى نيست ، هرچند از راهى كه ما آمدهايم او نيز از آن راه آمد . اما معلوم نداريم كه كيست !
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه ايشان درين سخن بودند كه آن چابكسوار دلاور تير در بحر كمان پيوست و مهميز تيز بر آبگاه مركب زد و برانگيخت آن مركب سيه قيطاس را و آن تير بر تيمور تاش راست كرد . تيمور تاش سپر در سر كشيد تا آن تير اجل را دفع كند ، تير بزد بر قبهء سپرش كه چون سوزن از حرير بگدشت و بر صدر سينهء تيمور تاش آمد و از پشتش پران بدر پريد و بر زمين آمد و در زمين غرق شد . تيمور تاش بر زمين افتاد . غريو از هر دو لشكر برآمد .
ملك داراب چنان شاد شد كه صفت نتوان كردن . كوس بشارت فرو كوفتند و شاديها كردند . شاه وليد بن خالد چنان شد كه وقت بود كه بطرقد ! فغان برآورد و گفت دريابيد پهلوان گيتى تيمور تاش را تا سرش نبرند . پنجاه هزار سوار بيكبار حمله كردند و آن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 671
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٧١