هلاك شدند كه يكى پديدار نيست . اين چه حاليست ؟ تفحص كنيد . چندانكه نگاه كردند هيچ جا پيدا نبودند كه از ناگاه طارق عيار و شبرنگ و سياوش رسيدند و در پيش ملك داراب خدمت كردند و آنچه كرده بودند و ديده جمله را بگفتند .
ملك داراب آفرين كرد و جمله را خلعت داد و بفرمود تا طبل بشارت فرو كوفتند .
شاه وليد بن خالد گفت اين قوم را چه بوده است كه طبل بشارت مىزنند ؟ يكى در ميدان رويد و بازدانيد . تيمور تاش گفت كه من در ميدان روم و احوال باز دانم و جواب ايشان هم بگويم و يكى را زنده پيش شاه بيارم . شاه گفت : روا باشد .
در حال عزم ميدان كرد و بر مركبى چون كوهپارهيى بر نشسته و خفتانى سرخ پوشيده و عمودى گران بر دوش نهاده ، و خودى عظيم بر سر نهاده ، در ميدان درآمد و مبارز طلب كرد و سراپاى ميدان مىگرديد . ملك داراب گفت در لشكر ما كسى نيست كه در مقابل اين ملعون رود و جواب وى بگويد ؟
هنوز درين سخن بود كه از طرف يمن گردى عظيم برخاست ، عالم گرد و غبار گرفت ، گرد پيچان پيچان ميرسيد تا سخت نزديك رسيد . ملك داراب گفت يكى پيش رويد و خبرى بازدانيد . شبرنگ عيار روانه شد . اما شاه وليد بن خالد گفت امكان دارد كه اين گرد آن پنجاه هزار سوار است ، از آن ما كه راه گم كردهاند و در بيابان سرگردان شده . تا گفتن گرد از هم جدا شد ، پنجاه علم سياه پيكر پيدا شد . در پيش پيش علمى سياهى مىآمد . در پاى علم چهار جوان كه سلاح برسم عرب پوشيده و رويها بربسته . شبرنگ پيش رفت و خدمت كرد و گفت اى شيرمردان شما از كجا ميرسيد ؟ يكى از آن جوانان گفت : تو زودتر بگو كه اين دو لشكر كه در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند چه كسانند . شبرنگ عيار گفت يكى لشكر ملك دارابست و آن ديگر لشكر مصر و يمن . سؤال كردند كه لشكر ملك داراب را بغايت ضعيف مىبينيم ، چونست ؟ شبرنگ عيار گفت سبب آنست كه جادويى آمد و فيروز شاه را با پهلوانان لشكر بجادوگرى ببرد و لشكر ايران شكستهاند ، و مصريان در عقب آمدهاند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 669
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٦٩