در ميان آن دو لشكر انداخت ، بعد از آن از لشكر ملاطيه بازگشت پيش ثعبان و عرعر آمد و گفت اى آزاده مردان دريابيد كه لشكر ايران غافلند ! هيچكس در طلايه نيست ، برويد كه وقت كارست . عرعر و ثعبان شاد شدند ، با پنجاه هزار سوار بر پشته رفتند و بيكبار طبل جنگ فرو كوفتند و خود را بر آن لشكر زدند و جنگ پيوسته شد و هاىوهوى گردان بر آمد . شماط و شموط از كمين بدر آمدند و نعره زدند و كوس فرو كوفتند . طارق عيار گفت اى ياران ديديد كه چه كردم ؟
دو لشكر دشمن را بر هم انداختم ! اكنون بياييد تا به لشكر خود رويم كه اين قوم تا دم صبح جنگ خواهند كردن و از هم بقتل خواهند آوردن ، بعد از آن رو بلشكرگاه خود نهادند .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند در حضور دوستان كه شاه وليد بن خالد با شاه سرور يمنى چون آن پنجاه هزار مرد را از براى شبيخون فرستاد ، خود در عقب سوار شد ، يعنى كه چون ايشان تا صبح جنگ كنند ، چون صبح شود او نيز برسد و لشكر ايرانرا به كلى دفع كنند و خود خبر نداشتند كه فلك بازيچهء ديگر ساخته است . لشكر مصر مىآمدند . اما از آن طرف ملك داراب حكم كرد كه لشكر آن شب نخسبند ، عنان مركب در دست گرفته بودند و قوام كار نگاه ميداشتند تا صبح بدميد . ملك داراب گفت : حاليا كسى نيامد . تا حال آن سه عيار بكجا رسيده باشد .
درين سخن بودند كه گرد برآمد و جهان تاريك شد ، از ميان گرد آواز كوس و نفير ناى برآمد . ملك داراب گفت كه لشكر مصر رسيد ، ملك داراب سوار شد و پشت بر كوه داد و نقيبان صف بر آراستند . گرد پيشتر آمد ، علمهاى زرد و سرخ و سفيد و سياه پيدا شد تا چتر شاهى در رسيد ، دويست علم نشانهء دويست هزار سوار ، باقى لشكر در لشكرگاه بودند . چون شاه وليد خالد در رسيد در برابر نگاه كرد ، علم ملك داراب را ديد ايستاده ، برابر نگاه كرد ديگر دويست هزار سوار ديد آراسته . شاه وليد گفت اين لشكر كه ما امشب فرستاديم پيدا نيستند ! جمله مگر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 668
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٦٨