عرعر يمنى گفت : نيك آمدى اى شير مرد كه اين خبر بما رسانيدى ! آنگاه رو در ثعبان كرد و گفت اكنون مصلحت چيست ؟ رفتن ما [ را ] درين راه فايدهيى نيست ! ثعبان بن عاد گفت كه دانم درين حوالى فرود آمده باشند ، راه بگردانيم و بريشان بزنيم و دمار ازيشان برآريم . عرعر گفت اول بايد دانست كه ايشان كجا فرود آمدهاند چون تحقيق شود آنگاه توانيم رفتن . از طارق سؤال كردند كه تو ديگر اين راه ديدهاى ؟ طارق گفت كه بسيار . گفتند درين حوالى هيچ منزلگاهى هست كه لشكر فرود آيند ؟ طارق گفت : مرغزارى هست در دو فرسنگى اين موضع كه اگر كاروان يا لشكر بدان جا رسند بناچار فرود آيند و منزل كنند كه از آن مرغزار تا هفت فرسنگ ديگر سبزه نيست . دانم كه آن لشكر آنجا فرود آمده باشند . عرعر گفت راست مىگويد .
اى آزاده مرد چه باشد كه ما را دليلى كنى و ما را بدان مرغزار رسانى تا جواب ايشان بگوييم . چون آن لشكر را غارت كنيم ترا نيز آنچه برده باشند بدهيم ، بلك زيادت از آن . طارق گفت اگر كه هيچ ندهيد « 1 » شما را بر سر ايشان برسانم كه ازيشان بما زحمت بسيار رسيده است . اين بگفت و در پيش افتاد . شبرنگ عيار با سياوش عيار در كار او عجب ماندند .
چون روان شدند شبرنگ گفت اى عيار اين لشكر را كجا خواهى بردن ؟
طارق عيار گفت : دانم كه شموط و شماط با پنجاه هزار سوار از ملك ملاطيه درين حوالى فرود آمدهاند ، اين لشكر را بر سر ايشان خواهم بردن تا يكديگر را هلاك گردانند كه هر دو دشمناند . شبرنگ آفرين كرد و گفت : ختم جوانمردان عالمى ! اين ميگفتند و ميرفتند تا نزديك شدند بدان لشكر . طارق بايستاد تا ثعبان و عرعر رسيدند . طارق گفت : اى پهلوانان آن لشكر بدين مقام نزديكست ، ميدانم كه در پس اين پشته فرود آمدهاند . عرعر گفت اى آزاده مرد چون كارى كردى تمام كن . پيش رو و خبرى بياور كه در طلايه كسى هست يا نه . طارق گفت : اين كار نه كار منست اما از براى
هامش
( 1 ) - در اصل : اگر هيچ ندهيد كه