تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧
خاطر شما بروم . شبرنگ و سياوش را گفت كه شما اينجا باشيد تا آمدن من . پس در حال روان شد تا بسر پشته برآمد . اهل طلايه را ديد كه در گشت بودند ، بقصدا در ميان طلايه آمد و سخن گفتن آغاز كرد تا مردم طلايه او را بگرفتند و پيش مير طلايه بردند . مير طلايه گفت اى جوان چه كسى و درين شب اينجا چه ميكنى ؟ طارق گفت كه مرا پيش پهلوانان لشكر بريد تا بگويم كه كيستم . در حال او را پيش شماط و شموط بردند و گفتند اين شخص را در طلايه گرفتيم . شماط كه برادر بزرگ‌تر بود سؤال كرد كه چه كسى و درين شب اينجا چه ميكنى ؟ راست بگو و اگرنه هلاك گردى . طارق گفت راستى آنست كه مرد بازرگانم ، درين نيم شب لشكرى بر ما رسيدند و آنچه بود بستدند و يارانم را بگرفتند . من بهزار محنت خود را ازيشان خلاص كردم . مىگريختم ، بلاى آسمانى بر من گذر كرد و در دام شما نيز گرفتار شدم . شماط گفت : هيچ دانستى كه چه قوم بودند ؟ گفت : بلى دانستم ، لشكر ايران بودند كه شنيده‌اند دو برادر از ملك ملاطيه با پنجاه هزار سوار بمدد وليد خالد مىآيند ، ايشان را خبر شده است ، آمده‌اند كه بر آن دو برادر شبيخون كنند ، اگر آن قوم شماييد حاضر باشيد . من بيش ازين نمىدانم ! اگر مىكشيد شما ميدانيد و اگر مىبخشيد هم شما ميدانيد . شماط با برادرش شموط گفت كه اين مرد راست ميگويد كه دىروز جاسوسان خبر آوردند كه ملك داراب با لشكر شكسته درين حوالى فرود آمده‌اند . امكان دارد كه از آمدن ما خبردار شده باشند و بر ما شبيخون آورده باشند ، نيك خبر كرد اين آزاده مرد ما را ! با طارق گفت ازينجا تا بدان لشكر چه مقدار راه باشد ؟ طارق گفت : سخت نزديك رسيده‌اند . گفت : چند هزار مرد باشند . گفت : پنجاه هزار مردند . در حال جار در لشكر انداختند كه سوار شويد ، و دست از طارق بداشتند و به كار راستى جنگ مشغول شدند . شماط گفت : نرم نرم سوار شويد باشد كه در كمين بنشينيم . اما راوى اخبار چنين روايت مىكند كه چون طارق عيار آن فتنه و آشوب