تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
ميرود و يك راه بلشكرگاه ما ميرود و يك راه راه يمن است و يكى راه ملاطيه و شام . اين لشكرى كه خواهند آمدن گذار ايشان بر ما خواهد بودن . ما را ازينجا نبايد گدشت ، چون شب شود هرچه مىگويم آن كنيد و سخن را به من گداريد . ايشان گفتند چنين كنيم . بر سر آن راه نشسته بودند و سخن ميگفتند تا شب درآمد ، آن سه عيار بر سر راه آمدند . طارق شبرنگ را و سياوش را دست در بند كرد و خود نيز دست خود را بحيل در بند كرد تا از شب دودانگ درگدشت . پنجاه هزار سوار رسيدند . طارق گفت اى عياران بناليد . عياران بناله درآمدند . آن نالهء ايشان به گوش ثعبان بن عاد رسيد ، مركب را سر بكشيد و گفت : اين چه ناله است كه مىآيد ؟ طارق گفت مردم غريب درمانده‌ايم ، ما را بسته‌اند و انداخته ، مردمى كنيد و ما را از بند بگشاييد . ثعبان گفت : [ چه كسان ] شما را ازين نوع در بند كرده‌اند ؟ بگوييد . طارق گفت اول ما را از بند بگشاييد تا احوال را بگوييم . چند كس پياده شدند و ايشانرا از بند خلاص كردند و در پيش ثعبان بن عاد آوردند . ثعبان بن عاد سؤال كرد كه زود بگوى . طارق گفت : ما مردم غريبيم از ديار يمن ، بازرگانى ميكنيم ، متاعى چند از مصر خريده بوديم و عزم شام داشتيم ، يك زمان شد كه لشكرى بر ما رسيدند و بتاختن تمام ميرفتند ، از ما گدشتند و از عقب ايشان سوارى چند رسيدند و بر ما زدند و ما را غارت كردند و بربستند و هم در عقب ايشان برفتند . طارق درين سخن بود كه عرعر يمنى با پهلوان عكه و ديگر پهلوانان رسيدند و بر طارق گرد آمدند و آن حال را مىشنيدند تا تمام بگفت . عرعر يمنى گفت اى آزاده مرد هيچ سؤال كردى كه آن لشكر چه كسان بودند . طارق گفت : بلى سؤال كردم ، گفتند ملك دارابست كه از مصريان بهزيمت ميرود ، كه فرزندش را با پهلوانان جادو برده است و لشكرش شكست يافته است . درين حوالى فرود آمده بوديم ، جاسوسان گفتند كه لشكر صد هزار مرد شبيخون خواهند كرد . ملك داراب بترسيد ، اكنون خواهيم گريختن به طرف ايران زمين ؛ غير ازين از آن قوم نشنيديم .