آمدن و جنگ خواهد كردن . اكنون اين كار مشكل كاريست ، درين باره نيك تأمل بايد كردن كه شكستى نيايد . ملك داراب عظيم پريشان گشت و گفت لشكر ما در عين تلف است ، چون خبردار شديم ما را نوعى بايد كردن كه امشب جنگ نكنيم كه اگر فردا لشكر بيايد جنگ توانيم كردن . طارق عيار گفت اى شاه من چارهء آن لشكر كه بر ما خواهند آمدن امشب كردهام و آن سپاه را من دفع كنم .
ملك داراب گفت چون كنى ، كه لشكر پنجاه هزار را تن تنها چون دفع توان كردن ؟
طارق عيار گفت مرا حيلى به ياد آمده است كه امشب اين بلا را دفع كنم . ملك داراب خرم شد و گفت اى حكيم بطالع كه ديدى كه بطلب فرزندم و پهلوانان برود ؟
گفت : بهروز عيار و اين پهلوانان عيار آشوب عيار و اين جوان عيار كه نوآمده است ، در طالع ايشانست كه بروند ؛ از گردش فلكى چنين مىنمايد كه فيروز شاه با ياران درين چند روز بدست اين سه عيار خلاص مىيابند و طالع ما نيز از قران بيرون خواهد آمدن . اما امشب مشكل شبيست تا خود چون گذرد ! طارق عيار گفت جواب آن پنجاه هزار سوار بر گردن منست ، بهر نوعى كه باشد دفع كنم . بهروز عيار گفت ما نيز برويم ، باشد كه يزدان مدد كند . اما من راه نمىدانم كه بكدام طرف روم .
بادرفتار گفت من ميدانم كه با نيكانديش رفته بودم . پس آن مهر [ ه ] را بستادند و روبراه كردند .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه ازين طرف طارق عيار گفت ما نيز رفتيم تا جواب آن لشكر بگوييم ، اما شما بيدار و هوشيار باشيد و آمادهء حرب باشيد كه خطايى واقع نشود . پس طارق عيار با شبرنگ و سياوش زمين بوس كردند و بيرون آمدند . شب رنگ گفت اى طارق عجب دعوى كردى كه شبيخون امشبينه را دفع كنى ! هيچ نمىدانم كه چگونه خواهد بود . طارق گفت اى برادر اول انديشه كردم و آنگاه به زبان آوردم . اين ميگفتند و روان ميرفتند تا چند فرسنگ برفتند ، بر سر چهار راه رسيدند ، طارق بايستاد و گفت اين سر چهار راه است يك راه بمصر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 664
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٦٤