كرد . نيكانديش گفت اى بادرفتار در لشكر ايران چه خبرست ؟ بادرفتار گفت كار لشكر ايران بغايت خرابست ! اما شنيدهام كه مهرهي [ ى ] از مقنطرهء جادو بستدهاى كه گشاد در غاربدانست . شنيدم كه عياران لشكر ايران بطلب آن مهر [ ه ] خواهند آمدن تا آن مهر [ ه ] را بدست آرند و بدان غار روند ، باشد كه فيروز شاه را از بند خلاص كنند . نيكانديش گفت راستست كه مهر [ هي ] ى دارم كه بدان مهر [ ه ] طلسم در غار گشاده مىشود ، و دست در جيب كرد و آن مهر [ ه ] را بيرون آورد و گفت اى بادرفتار اين مردم ايران مردم بدند ، اين مهر [ ه ] را به تو مىسپارم تا وقتى كه دربايست باشد ، از تو بستانم . بادرفتار گفت بنده باشم . آن مهر [ ه ] را بستد و قرار گرفت . نيكانديش گفت در حق لشكر ايران انديشهيى كردهام كه فردا از آن قوم يكى جان بدر نبرند .
اين بگفت و ميل خواب كرد . در حال بادرفتار بيرون آمد و در پيش طارق عيار آمد و آن مهر [ ه ] را به دو داد و گفت اى آزاده خبرى شنيدهام و مىترسم كه شكستى ديگر بر سپاه ما بيايد « 1 » . اى طارق تو برو كه من آن خبر را نيك باز دانم و از عقب به خدمت ملك داراب بيايم . طارق به روى آفرين كرد و روان شد . آن شب ميرفت تا بلشكرگاه رسيد . شب بود از طلايه بگذشت و بر گوشهيى در خواب رفت .
اول بامداد ملك داراب بر تخت برآمد . طيطوس حكيم با روشن راى وزير با جمعى كه بودند حاضر شدند . عياران لشكر نيز حاضر شدند و در خدمت بايستادند كه ناگاه غوغا برآمد كه طارق آمد . طارق پيش ملك داراب آمد و خدمت كرد و آنچه بر سر او گذشته بود بگفت و كرمى كه بادرفتار كرده بود و مهرهي [ ى ] كه آورده بود جمله را حكايت كرد و آن مهر [ ه ] را در پيش تخت نهاد . طيطوس حكيم برداشت .
گفتند ديگر در لشكر مصريان چه خبرست ؟ طارق گفت : خبر آنست كه لشكر عالم جمع ميشوند و هيچ روزى نيست كه جمعى گرد نميشوند ، از طرف دمشق و حلب و اسكندريه و ملاطيه و ديار سعيد . ملك داراب گفت اگر يزدان پاك تقدير كرده
هامش
( 1 ) - در اصل : نيايد