تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١
حاضرند در پاى تخت ملك داراب ، بسيارى زخم دارند . شاه وليد بن خالد گفت اى شاه سرور اين همه تعريف هلال مىكردى كه مرد دانا و سياح است ، نوش باد سقا را از طارق نمىشناسد ! شاه سرور انفعال خورد ، حكم كرد كه مشتى چند بر گردن هلال زدند كه شاه سرور منفعل گشته بود . حكم كردند تا طارق عيار را رها كردند . طارق عيار خدا را شكر بسيار كرد و قدم در بازار نهاد . مردم لشكر گرد طارق برآمدند و هلال را لعنت ميكردند كه نوش باد سقا را از طارق نمىشناسد . طارق عيار با خود گفت كه شب درآيد بروم و آن مهره را كه در پيش نيك‌انديش است بدست آورم تا بدان غار توانيم رفتن . در اين انديشه مىبود تا شب گرد بارگاه نيك‌انديش ميگشت كه از ناگاه بادرفتار در گذار آمد و با خود انديشه مىكرد كه پيش ملك داراب بىدست آويزى چون بروم كه از ناگاه بطارق رسيد و گفت اى پهلوان طارق چون خلاص شدى چرا نرفتى ؟ طارق گفت من نوش باد سقايم ، بطارق عيار مرا چه مىماند ؟ مرا تو رهانيدى ، باز مىگويى كه طارقى . بادرفتار گفت مرا معلوم است كه تو كيستى ، آن سخن از بهر آن گفتم كه تو خلاص شوى . طارق گفت اى جوانمرد ، چون دانستى كه من طارقم و اين شفقت از كجاست ؟ بادرفتار گفت از آن كه مرا در لشكر ايران گرفتند و مرا بشناختند و من سوگند خوردم كه از شما برنگردم و بروم و طارق عيار را بيارم . چون سوگند ياد كرده بودم بيامدم و ترا رهانيدم . طارق گفت اى شير مرد بيا تا برويم . بادرفتار گفت بىدست آويزى به خدمت ملك داراب نتوانم رفت . طارق گفت هيچ بدان نماند كه آن مهره كه پيش نيك‌انديش است ، كه بدان پيش جادو توان رفتن ، با من يكى شوى تا برويم پيش نيك‌انديش و آن مهره را حاصل كنيم و بدان غار رويم و فيروز شاه را با پهلوانان خلاص كنيم . بادرفتار گفت يك زمان اينجا باش تا آمدن من ، كه رفتم تا آن مهره را بيارم . طارق برو آفرين كرد . بادرفتار گفت بچه نوع آن مهره را از پيش نيك‌انديش توانم بدرآوردن ؟ اين انديشه مىكرد تا در بارگاه نيك‌انديش رسيد . درآمد و خدمت