مؤلف اين اخبار چنين روايت مىكند كه ملك داراب در پاى آن كوه بر تخت نشسته ، طيطوس حكيم با روشن راى وزير ، با امراى لشكر قرار گرفته ، و عياران لشكر بهروز عيار و شبرنگ عيار و سياوش نقاش و آشوب عيار در برابر به خدمت ايستاده ، كه باد رفتار درآمد و از دور احتياط مىكرد و قوام كار نگه ميداشت و خبرها باز ميدانست و از چپ و راست نگه ميكرد و طارق را مىجست تا نزديك تخت رسيد . ملك داراب نظر بر روى بيابان داشته بود كه طارق عيار كى بيايد و خبر فيروز شاه و پهلوانان كى آرد . در چنين حالتى نظر ملك داراب بر بادرفتار افتاد كه از روى بيابان درآمد و در ميان لشكر بگرديد و گرد سراپردهء ملك داراب ميگرديد و احتياط كار مىكرد .
ملك داراب بهروز عيار را طلب كرد . بهروز خدمت كرد . ملك داراب گفت در پس صف شخصى بدين نوع ايستاده است و از چپ و راست ايستاده است و احتياط مىكند .
تمام بجاسوسان مىماند ، كلاهى سياه بر سر نهاده و جامهء سياه كوتاه پوشيده . او را بگير و در پيش من آور تا بنگرم كه كيست . بهروز و شبرنگ عيار روان گشتند تا به پيش بادرفتار رسيدند . بادرفتار عياران لشكر را ديد كه بسوى او مىآيند . با خود گفت مبادا كه مرا بشناسند . روى باز پس كرد تا برود . بهروز نعره زد كه اى آزاده مرد يك زمان توقف كن كه با تو مهمى داريم . بادرفتار چون بشنيد دانست كه او را بشناختند . با خود گفت نه جاى ايستادنست ! پاى برداشت تا بگريزد . بهروز را تحقيق شد كه جاسوس است ، او نيز روان شد و نعره برآورد كه بگيريد ! در حال گردش درآمدند و او را بگرفتند . بهروز عيار گفت : چه كسى ؟ بادرفتار گفت : مرد غريبم و راهگذرى . بهروز او را كشان كرد و بپاى تخت ملك داراب آورد و او را در پيش ملك داراب بازداشت . ملك داراب گفت : چه كسى ؟ راست بگو تا از تيغم امان يا بى و اگر راست نگويى هلاكت گردانم . بادرفتار با خود گفت كه در دام بلا افتادم ، به غير از راستى هيچ دوايى ندارم ، راست بگويم ، باشد كه از سبب راستى خلاص شوم .
رو بر زمين نهاد و خدمت كرد و گفت شاها بدانك جاسوس شاه وليد بن خالدم . ملك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 659
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥٩