داراب گفت در لشكر من بچه كار آمدهاى و از فرزندم فيروز شاه و مظفر شاه و ديگر پهلوانان چه خبر دارى ؟ گفت : اى خداوند من ازيشان خبر ندارم اما در لشكرگاه يكى را گرفتهايم ، هلال عيار ميگويد كه او طارق عيارست و او ميگويد كه من نوش باد « 1 » سقايم ؛ مرا باد رفتار ميگويند و بدان مرا فرستادهاند كه ببينم كه طارق عيار در لشكرگاه هست يا نه . اگر در لشكرگاهست پس او بىگناهست ، و اگر در لشكرگاه نيست پس او طارقست . من بدين كار آمده بودم ، چون مرا معلوم شد كه طارق اينجا نيست دانستم كه او طارقست ، ميرفتم كه خبر باز برم و خلعت بستانم ، خود قضا مرا در دام شما انداخت . صورت حال اينست كه گفتم . ملك داراب گفت اكنون آن طارقست كه آنجاست و تو بعوض در دام ما افتادى . بادرفتار گفت اگر مرا اجازت دهى من نوعى كنم كه او را برهانم و به خدمت شاه برسانم و من نيز در قدم او باشم .
ملك داراب گفت دروغ مىگويى ! بادرفتار سوگند خورد بدادار كردگار غيبدان كه دروغ نمىگويم و از قول خود برنگردم .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون بادرفتار سوگند خورد ، ملك داراب گفت چون سوگند خورد بگداريد تا برود و زود بيايد . او را رها كردند . ملك خلعت فرمود ، قبول نكرد و گفت چون بازگردم بستانم . زمين ببوسيد و روانه شد .
ميرفت تا قريب نماز ديگر كه بلشكرگاه مصريان رسيد . در آن حال طارق عيار را بر در سراپردهء وليد خالد باز داشته بودند و خلق بسيار گرد او برآمده بودند و طارق متحير مانده كه تا فلك چه بازى كند كه غوغا برآمد كه بادرفتار آمد . طارق به كلى طمع از خود بريد . با خود گفت كه همين دم هلاكت خواهند كرد ! اما بادرفتار چون رسيد ، در پيش شاه وليد خالد و شاه سرور خدمت كرد و گفت بنده رفتم بلشكرگاه ايرانيان ؛ لشكرى ديدم شكسته و بسته ، عزم گريختن دارند ، اما خاطر ايشان از براى فيروز شاه و پهلوانان بغايت ملول است و عياران لشكر مثل بهروز و شبرنگ و سياوش جمله
هامش
( 1 ) - در اصل نوشاد