تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
است كه بر خود راست كرده‌اى و بچه مكر آمده‌اى ؟ طارق دست خود را بكشيد و گفت : اى مرد ، تو ديوانه‌اى ؟ طارق كه باشد ؟ من نوش باد سقايم خدمت كار ديرينهء شاه وليد ابن خالد ، مرا گرفته‌اى كه طارق عيارى ! هلال گفت اى طارق اين قدر نميدانى كه عياران هم ديگر را نيكو شناسند . تو طارق عيارى و بمكرى آمده‌اى ، راست بگو كه بچه كار آمده‌اى ؟ طارق گفت تو غلط كرده‌اى ، من او نيستم . هلال گفت بلى ، تو اويى . مردمى كه آنجا بودند غوغا كردند و گرد طارق و هلال برآمدند و هريك سخنى ميگفتند تا عاقبت شاه وليد خالد را خبر كردند . گفت درآريد تا بنگرم . ايشانرا در پيش خالد بن وليد درآوردند . هلال خدمت كرد و گفت اى خداوند طارق عيار مدتى خدمت درگاه تو مىكرد ، عاقبت از شما برگشت و با ايرانيان اتفاق كرد تا مظفر شاه را از بند بگشودند . اكنون به صورت سقايى در لشكر مىگردد ، او را گرفتم . طارق زمين ببوسيد و خدمت كرد و گفت : شاها ، بنده از خدمت‌كاران اين درگاهم و آب در مطبخ اين بنده مىآورم ، مرا نوش باد سقا مىگويند ، من بطارق چه مانم ؟ شاه وليد بن خالد گفت : مرا در گمان آنست كه اين بطارق مىماند ، اما آدمى به آدمى بسيار مىماند ، ما را يك كار مىبايد كردن ، ازين سقا كه مىگويد كه سقايم و نامم نوش‌باد سقايست گواه مىبايد طلبيد ، اگر او را ديده‌اند و گواه دارد خود نيك و اگر نه طارق عيارست . هلال عيار گفت : اى خداوند چه حاجت بگواه است ؟ يكى را بفرستيم بلشكرگاه ايرانيان تا برود و ببيند كه طارق آنجاست يا نه . اگر طارق آنجا باشد اين را بگذاريم ، اگر آنجا نبود اين طارق عيارست . اى خداوند ، اگر اين طارق نباشد مرا چوب زنيد تا ديگر ازين عيارى نكنم . شاه وليد گفت : راست گفتى . يكى ايستاده بود از عياران مصر كه او را بادرفتار عيار ميگفتند و مرد بغايت سياح و رونده بود چنانك در شبانه‌روزى شصت فرسنگ رفتى . شاه وليد اشارت به دو كرد كه زود برو بلشكرگاه ايران و از طارق عيار خبرى بيار كه تو طارق را مىشناسى . اول روز بود كه بادرفتار روانه شد ، نزديك چاشتگاهى بود كه بلشكرگاه ايران رسيد .