حكيم گفت : يكى خبرى بيارد كه من فكرى كردهام . طارق عيار خدمت كرد و گفت :
من بروم و خبر بيارم . زمين ببوسيد و بيرون آمد و روانه شد تا بكنار لشكر مصريان رسيد و دليروار قدم در لشكر نهاد و از هر طرفى ميگشت و خبرها ميجست . به هيچ نوع از جادو خبر نداشتند كه مقامش كجاست ، تا بر در بارگاه شاه وليد رسيد ، از دور نگاه مىكرد و زهرهء آن نداشت كه پيش رود و خبرى باز داند . با خود گفت كه مرا چارهء ديگر بايد كردن ، نيك انديشه كرد تا عاقبت مكرى به ياد آورد . در بازار رفت و خيكى بخريد و جامهء سقايانه در پوشيد و دو كوزه بر دست گرفت و خيك را پر آب كرد و بر پشت نهاد و دليروار قدم در اردوى مصر نهاد و صورت خود را مبدل كرده بود تا او را نشناسند . همچنان ميرفت تا در سراپرده آمد ، آفتاب گرم بود و مردم را آب ميداد و قوام كار نگاه ميداشت و امراى دولت نشسته بودند و طارق عيار را پيش ميخواندند و آب ميخوردند . طارق كمكم پيش ميرفت و گوش نهاده بود تا چه شنود . تا نزديك پاىتخت شاه وليد رسيد . اين قدر بشنيد كه نيكانديش گفت اى شاه مقنطرهء جادو اين دم پهلوانان ايرانرا هلاك كرده باشد . وليد خالد گفت كه مقام او كجاست ؟ نيكانديش گفت : اى شاه ! بر طرف مغرب كوهيست بغايت بلند و سياه و در آن غارى هست او را سياه دره ميگويند و بر در غار اژدهاى عظيم راه نگاه ميدارد ، هيچ آفريده نتواند گذشت مگر كسى كه اين مهره كه با منست با وى باشد ، بدان اژدها بنمايد تا تواند در آن غار رفتن . طارق جملهء اين سخنها را بشنيد و گرد صف برمىآمد و آب ميداد .
اما راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه در ميان صف طارق عيار بهلال عيار رسيد . خواست كه بگذرد ، هلال در طارق تيز تيز نگاه كرد . با خود گفت اين سقا درست بطارق عيار مىماند ، اين چه صورتست كه بر خود راست كرده است ! گفت : اى يار سقا آبى بده كه تشنهام . طارق دست دراز كرد تا آب دهد هلال عيار دست دراز كرد و بند دست طارق را بگرفت و پيش كشيد و گفت : اى طارق ، اين چه شكل
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 657
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥٧