تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
و خرطوم دراز با چشمهاى سرخ ، نعره‌زنان مىآمد . هركه در آن فيل نگاه مىكرد زهره در بدنش آب مىشد . هيچكس را زهرهء آن نبود كه در پيش آن فيل رود تا فيل نزديك شد . غلامان ملك داراب تيرباران كردند ، بر وى اثر نكرد تا نزديك مظفر شاه رسيد ، ناچار مظفر شاه دست بتيغ كرد و بر فيل حمله كرد و بزد بر دوش فيل كه اگر به مثل بر سنگ زدى غرق كردى ، بر فيل هيچ اثر نكرد اما فيل خرطوم دراز كرد و مظفر شاه را از پشت مركب در ربود و بر پشت خود انداخت و روى باز پس كرد . ملك داراب گفت اين ملعون را دريابيد كه مظفر شاه را برد ! لشكريان در پى كردند ، نتوانستند رسيد . [ طيطوس ] حكيم گفت اى شاه جهان ، اين فيل همان اژدهاست كه بهزاد و ديگران را برد ، اكنون نه جاى ايستادنست بايد گريختن كه درين حوالى كوهى هست بغايت خوب ، با آب و علف ، بدانجا بايد رفت و پشت بر آن كوه بايد كرد . اگر ايشان از عقب ما بيايند جواب ايشان آنجا بگوييم و بتدبير ديگر مشغول گرديم . ملك داراب گفت چنين بايد كرد . لشكر مصريان غلبه كردند ، كه هم غلبه بودند و هم دلير گشته ، و لشكر ايران ضعيف گشته ، و همهء سرداران گرفتار گشته . عاقبت شكست بر ايرانيان آمد ، عنان مركب بگردانيدند و رو بسوى آن كوه نهادند و از مال و خيمه و اسباب بسيارى بگداشتند و رو بهزيمت نهادند . مصريان غارت و غنيمت گرفتند و آن قدر كه بتوانستند بكشتند و بگرفتند و بر جاى ملك داراب فرود آمدند . در حال خبر در شهر افتاد كه لشكر ملك داراب را شكستند و مقنطرهء جادو فيروز شاه را با جملهء سرداران و مبارزانش را بگرفت و ببرد . چون توران دخت و عين الحيات اين خبر بشنيدند بگريستند و زارى برآوردند و دريغ ميخورند و بر جوانى آن جوانان نوحه مىكردند و جانانهء دايه و شريفه ايشانرا تسلى ميكردند . اما مؤلفان اخبار و گزارندگان اين داستان كهن چنين گويند كه چون لشكر ايران هزيمت كردند و آمدند ، پشت بر آن كوه كردند و گفتند ما را ازينجا رفتن