تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
كه پيدا شد ! شاه وليد گفت اين اژدها از كجا پيدا شد ؟ نيك‌انديش بخنديد و گفت : اين مقنطرهء جادوست كه بدفع خصمان ما خود را چنين ساخته است ، هم‌اكنون باشد كه كار اينها را تمام كند . چون آن اژدها در ميان ميدان آمد ، شاه شجاع و حارث و اسد بگريختند . بهزاد گفت گريختن شرط مردان نيست . پس عنان مركب برو راست كرد ؛ مركب رميدن گرفت ، چندانك بهزاد خواست كه مركب بر اژدها راست كند مركب فرمان نمىبرد . بهزاد گفت راست گفته‌اند كه اسب و زن وفا ندارند . از مركب پياده شد و دست بتيغ كرد و روى بر اژدها نهاد . شاه وليد بن خالد را عجب آمد از دليرى بهزاد . ملك داراب آفرين مىكرد . اما بهزاد چون روى در اژدها نهاد ، اژدها قلاب نفس در گردن بهزاد انداخت و بسوى خود كشان كرد چنانك به كلى اختيار از دست بهزاد رفته بود ، تا بهزاد در كام اژدها رسيد اژدها او را در كام گرفت و ناپيدا شد . غريو از لشكر ايران برآمد ، دل در بر ايرانيان به جوش آمد ؛ ملك داراب متحير شد ، رو بطيطوس حكيم كرد و گفت اى حكيم كار ما بيكبارگى زير و زبر شد ! به كلى شكست بر لشكر ما آمد ! اكنون دوا چون سازيم ؟ اما مقنطره همچنان مىآمد و گردان ايرانرا مىبرد تا غير از مظفر شاه هيچ مبارز و سردار نماند . ملك داراب گفت اى حكيم ، اين ملعون شصت كس را از ما ببرد . اما شاه وليد خالد با امراى خود گفت كه كار ايرانيان بغايت بد شد . تيمور تاش خدمت كرد و گفت : شاها ، اجازت فرما كه بيكبار حمله كنيم و كار اين قوم را تمام بسازيم . راوى داستان چنين روايت مىكند كه تيمور تاش با پنجاه هزار سوار حمله كردند ، گردوغبار پيچيدن گرفت . ملك داراب گفت اى جوانمردان ، مردانه باشيد و دمار از روزگار دشمنان برآريد . لشكر ايرانرا از مصريان كينه در دل بود ، جمله تيغها بر كشيدند و بر فرق و درق مصريان نهادند . جنگى عظيم پيوسته شد . ملك داراب با مظفر شاه در پاى پشته‌يى ايستاده بودند و لشكريانرا دلدارى مىكردند كه ناگاه در مقابل مظفر شاه فيلى عظيم پيدا شد بغايت بلند و سياه