شما را تمام كنم . فرخزاد گفت مرا نام فرخزادست ، پهلوانزادهء پاىتخت ملك دارابم ؛ در ميدان از براى آن آمدهام كه دمار از روزگارت برآرم . اين ميگفت و مىلرزيد . مقنطره چون نام او را بشنيد دانست كه او كيست . در حال آغاز سحر كرد ، مركب فرخزاد بر جاى بماند . مقنطره فرخزاد را از صدر زين در ربود و ناپديد گشت . آه از جان فيروز شاه و بهزاد برآمد . فيروز شاه بىاختيار مركب گلگون در ميدان جهانيد و گفت : اى حرامزادهء نابكار ! پاىدار كه منم فيروز شاه بن ملك داراب ، پاىدار كه رسيدم ! كجا مىبرى يار مرا ؟ هرچند كه مقنطره بشنيد اما التفات نكرد و برفت .
فيروز شاه در قلبگاه لشكر آمد و گفت : اى عاجزان نابكار ! پناه بجادو بردهايد ؟ اگر شما را هنرى هست خود در ميدان آييد ! اين ميگفت و مبارز طلب مىكرد . كس را ياراى آن نبود كه در ميدان آيد كه از قلبگاه لشكر يمن برانگيخت شاه شجاع يمنى و در مقابل فيروز شاه آمد نيزه در دست گرفته ، قصد سينهء فيروز شاه كرد . فيروز شاه نيز قصد وى كرد . نيزه در نيزهء يكديگر انداختند و بسيارى بكوشيدند فرصت نيافتند . شاه شجاع دست بتيغ كرد و بر فيروز شاه حمله كرد . فيروز شاه سپر در سر درآورد و آن ضرب را از خود رد كرد و او نيز تيغ بر كشيد و حمله كرد .
[ شاه ] شجاع سپر در سر كشيد . فيروز شاه عنان مركب باز كشيد ، ميدانوارى دور شد و آنگه مركب را برانگيخت ، دست و تيغ برآورد كه بر شاه شجاع زند كه اسبش بسر درآمد . غريو از هر دو لشكر برآمد . شاه شجاع چون چنان ديد مركب درو راند تا بضرب تيغ او را هلاك گرداند كه دستى پيدا شد و او را از ميان ميدان در ربود و ناپيدا شد . جمله دانستند كه كار جادو بود . شاه شجاع مبارز طلب كرد ، چون ملك داراب ديد كه فرزندش را بردهاند آه برآورد و زارى كرد . غوغا از سپاه ايران برآمد . آواز كوس بشارت از لشكر مصر برآمد .
شاه شجاع مبارز طلب ميكرد كه برانگيخت از قلب لشكر ايران بهزاد پهلوان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 652
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥٢