تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
و نعره بر شاه شجاع زد و گفت : اى يمنى خاكسار ! گيرم كه با جادو برنمىآييم ، آخر حريف تو باشيم ، تا چند دعوى كنى و هذيان‌گويى ؟ اين بگفت و بضرب نيزه به روى حمله كرد . شاه شجاع سپر در سر كشيد ، بهزاد چنان بزد بر كمرگاه شاه شجاع كه از صدر زين بر روى خاكش انداخت . اما اسب تيز بود ، مركب در گدشت تا وقت بازگشتن . اما برادر شاه شجاع ، حارث ، نزديك بود درآمد و سر راه بر بهزاد بگرفت و نعره برو زد كه مرد ميدان تو منم . بهزاد چون چنان ديد با حارث برآويخت و بضرب نيزه به روى حمله كرد . او نيز نيزه در نيزهء بهزاد انداخت . شاه شجاع برخاست و باز سوار شد و رو بر بهزاد نهاد . هر دو برادر بر بهزاد حمله كردند . بهزاد با آن هر دو ميكوشيد تا شاه شجاع از برابر درآمد و بتيغ حمله كرد . بهزاد سپر در سر كشيد تا حملهء او را رد كند ، شاه حارث از پهلوى او درآمد و بضرب گرز حمله كرد . بهزاد گفت اى نامردان يكى و يكى گفته‌اند ! شما دو تن و من تنها ! پاى از ركاب بيرون كرده بود ، چنان بزد بر پهلوى مركب حارث كه مرد و مركب را بر روى خاك انداخت . شاه شجاع نيز ضرب فرود آورد . خواست « 1 » كه بباد مركب در گذرد بهزاد سر دست فراز كرد و كمربند شاه شجاع بگرفت و از صدر زينش در ربود و گرد سر برآورد كه بر زمين زند . شاه اسد تاخته سر راه بهزاد را بگرفت و برو حمله كرد و گفت : جان كجا برى كه دمار از روزگارت برآرم ! چون بهزاد دشمن با تيغ كشيده ديد ، شاه شجاع را از دست رها كرد و با شاه اسد برآويخت . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه از ناگاه يك نعره از ميان بيابان برآمد چنان كه زمين و زمان بلرزيد و آن دو لشكر متحير شدند كه اين چه نعره بود ؛ كه از ناگاه در ميان ميدان اژدهايى پيدا شد سياه ، و بقرب بيست گز درازى داشت ، دهانى چون غارى و دو چشم چون دو طاس پر خون ، پيچان پيچان مىآمد و مركبان مىرميدند . لشكر ملك داراب عجب ماندند كه اين باز چه بلاست
هامش
( 1 ) - در اصل : خاست .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 653 | مولانا محمد بن احمد بيغمى