نيز ببرد ، شيرين سوار را هم . آن روز چهل سردار گرفتار شدند و شب نزديك بود ، ملك داراب فرمود تا طبل آسايش بزدند . چون آواز طبل آسايش برآمد لشكر از هم جدا شدند . ملك داراب گفت : اى حكيم ، عجب شكستى بود كه بر لشكر ما آمد ! امروز چهل سردار از لشكر ما گرفتار آمدند ، ندانم كه حال ايشان بدست آن ملعون بكجا خواهد رسيد ؟ حكيم گفت : يك فردا و پس فردا طالع لشكر ما را قرانست ، بعد از آن طالع ما از قران بيرون مىآيد و حال دشمن ضعيف خواهد شد . فيروز شاه گفت كه فردا ميدان دارى از آن منست كه مرگ جادوان دانم كه در زنگبار زن جادو را هلاك كردهام .
اما از آن طرف شاه وليد بن خالد فرود آمد و گفت : اين جادو كجا رفت و بنديانرا كجا برد ؟ گفتند : ندانيم كه كجا برد . نيكانديش گفت : بايد كه ازينجا گم كردند ، بهرجا كه خواهد برد . پس بعيش بنشستند ، اما لشكر [ را ] فرموده بودند كه فردا جنگ خواهد بود و لشكر به كار راستى جنگ مشغول بودند و مقنطره آنجا نبود . شاه وليد گفت : مبادا كه مقنطره نيايد كه هنوز فيروز شاه و مظفر شاه و فرخزاد و بهزاد در لشكرند با چند مبارز ديگر . اگر جادو نيايد كار ما مشكل باشد . بدين سخن آن شب بسر بردند . چون روز ديگر آفتاب برآمد ، آن دو لشكر در مقابل يكديگر صف بر آراستند ، اول كسى كه عزم ميدان كرد فرخزاد بود . بر مركب ابرشى نشسته و ساز و سلاح شاهزادگان بر خود راست كرده ، سراپاى ميدان گرديد و مبارز طلب كرد . از لشكر مصريان سوارى بميدان آمد ، بدست فرخزاد كشته شد . همچنان تا هفت كس را بكشت . شاه وليد خالد گفت : اى دريغا كه مقنطره نيامد ! تا گفتن همان لكهء ابر سرخ پيدا شد ، از ميان ابر مقنطره بيرون آمد .
اما بر گرگى سوار گشته و موى بر باد رفته . نعره بر فرخزاد زد كه هى تو كيستى و بچه دليرى در ميدان آمدهاى ؟ دى روز ميدان دارى من نديدى كه چهل كس از شما ببردم و هلاك كردم و طعمهء مور و مار كردم ؟ امروز بدان آمدهام تا كار
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 651
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥١