غوغا در سپاه ايران افتاد . فيروز شاه گفت اين جادو بود ، حاضر وقت باشيد . تا گفتن بهمن زرينقبا در ميدان رفت و سراپاى ميدان بگرديد و نعره زد و گفت : اى ملعونان ! بمعاونت جادو كار مىكنيد تا برادر شاهم را ببرد ؟ اكنون شما در ميدانم در آييد تا هنر مردان ببينيد ! هنوز تمام نگفته كه جادو در رسيد و نعره بر بهمن زرينقبا زد كه هى ! تو كيستى و نامت چيست ؟ بگوى ! و بچه دل و زهره و جگر بميدان آمدهاى ؟ گفت : من نيايم بميدان كه بيايد ؟ كه برادر شاهم را بردهاى ! منم بهمن زرينقبا . جادو ابتداى سحر كرد تا او را نيز ببرد . خورشيد شاه در ميدان آمد ، گرفتار شد . جمشيد شاه آمد ، گرفتار شد . همچنين هركه آمدى گرفتار شدى تا آواز كوس بشارت از لشكر مصر بر آمد و شاديها كردند . مقنطره قرب سى مبارز را گرفتار كرد . فيروز شاه چون ديد كه كار از حد در گدشت مركب پيش پدر راند و گفت : اى ملك ، شكستى عظيم بر لشكر ما آمد ، من در ميدان خواهم رفت تا جواب اين ملعون را بگويم . ملك داراب گفت : اى جان پدر ، حال اينست كه مىبينى ! هركه در ميدان رفت ديگر باز نيامد ، از آن مىترسم كه مبادا كه ترا نيز خطايى واقع شود و آنگاه ترا از دست اين جادو كه خلاص ميدهد ؟ بگذار تا ديگرى در ميدان رود .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه ملك داراب با فيروز شاه در سخن بودند كه برانگيخت از قلب لشكر ايران سيامك سيه قبا و در پيش فيروز شاه خدمت كرد و گفت : اى شاهزاده ، اجازت كه در ميدان خواهم رفتن ، باشد كه كار اين ملعون ساخته شود . فيروز شاه گفت : اى برادر ، مرا دل رخصت نمىدهد كه ترا در ميدان فرستم ، اما در لشكر سرداران آن بودند كه او گرفته است ، برو ! سيامك رو در ميدان نهاد ، هنوز بميان ميدان نرسيده بود كه از پشت مركب در افتاد ، زيرا كه سيامك را بشناخت كه صفت سيهپوشى او شنيده بود . شهمرد را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 650
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥٠