كرد ، تا ميان آن دو مبارز چند حمله خطا شد تا عاقبت بهمن زرينكلاه در غضب رفت و [ با ] تيغى كه در دست داشت به قوت هرچه تمامتر به روى حمله كرد . او سپر در سر آورد تا رد كند ، نتوانست كه تيغ اجل را به هيچ چيز دفع نتوان كرد . يلمان تيغ از سپر بگدشت ، بر ميل كلاه خود آمد ، جدا شد ، بر فرق رسيد تا ميان دو ابرو غرق شد .
جهان در چشم ملك نصر يمنى سياه شد و خون بر رويش دويد و از مركب در افتاد .
خواست كه برخيزد ، از عقبش درآمد و شمشيرى ديگر زد و سرش را از تن جدا كرد .
بقا بقاى خداى تعالى است ! بهمن زرينكلاه ديگر مبارز طلب كرد . چون شاه سرور آن بديد آه كرد و بقرب پنج شش هزار مرد جامها چاك كردند و خاك بر سر كردند و در ميدان رفتند و تن بىسر ملك نصر را برداشتند و بلشكر بردند . بهمن زرينكلاه مبارز طلب كرد كه ناگاه از ميان دو لشكر لكهء ابر سرخ پيدا شد و بادى عظيم از آن ابر مىآمد . تا گفتن آن ابر پيش آمد و در ميان ميدان در برابر بهمن زرينكلاه فرود آمد . بهمن [ زرينكلاه ] نگاه كرد ، شخصى را ديد بغايت عظيم نهاد ، بر پشت شيرى سوار شده ، و تازيانهيى از مار در دست گرفته ، نعره بر بهمن زرينكلاه زد كه اى فرومايه ، جهان را بدست شما دادهاند تا هرچه خواهيد كنيد ؟ يعنى گمان داريد كه در عالم كسى نباشد كه جواب شما بگويد ؟ راست بگو كه نامت چيست ؟ بهمن زرينكلاه بترسيد ، گفت : مرا نام بهمن زرين كلاهست تو كيستى بدين شكل و شمايل ؟ گفت : ندانى كه من كيستم ؟ اگر نامم بشنوى بيم باشد كه زهرهات آب شود ! مرا نام مقنطرهء جادوست ، از غار سياه آمدهام تا شر شما را از مصريان دفع كنم و خون زردهء جادو از شما بخواهم كه شنيدهام كه زردهء جادو را در جزيرهء خرميه در ملك زنگبار فيروز شاه كشته است ، بيشتر آمدن من جهت آن بود . بهمن زرينكلاه بضرب تيغ برو حمله كرد . مقنطره چيزى بخواند و به روى دميد . مركب بهمن زرينكلاه برو درآمد ، بهمن بر زمين افتاد .
مقنطره دست كرد و بهمن زرينكلاه را برداشت . گردوغبارى عظيم پيچيدن گرفت ، چون يكدم برآمد گردوغبار بنشست ، بهمن زرينكلاه با ساز و سلاح ناپيدا شد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 649
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٤٩