تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
شاها ، شكستى عظيم بر لشكر ما خواهد رسيد و جملهء امراى لشكر ما گرفتار خواهند شد اما بجان ايشان هيچ گزندى نخواهد رسيد و ما عاقبت اين لشكر را خواهيم شكست و ملك مصر را خواهيم گرفتن و تو بر تخت مصر خواهى نشستن ، اما فردا قرانى عظيم در طالع پهلوانان لشكرست ، اما عاقبت خير خواهد بود . راويان داستان كهن چنين گويند كه ملك داراب چون بشنيد كه عاقبت خير خواهد بود ، گفت : چون عاقبت خير خواهد بود ، هيچ فكرى نيست . همچنان سخن ميگفتند تا دم صبحدم . چون خورشيد منير از گوشهء افق طالع گشت ، شهسوار جهانتاب بر مركب نور نشسته و تيغ شعاع كشيده به قصد شاه شب در ميدان فلك برآمد و سلطان روز تاج روشنايى بر سر نهاده عالم را منور و نورانى كرد . در چنين حالتى آواز كوس برآمد و كوس حربى فرو كوفتند و ناى رزمى دردميدند ، ملك داراب عزم سوار شدن كرد . از آن طرف شاه وليد بن خالد چون آواز كوس بشنيد ، گفت ايرانيان در مردن شتاب مىكنند ، شما نيز طبل جنگ فرو كوبيد . لشكر ششصد هزار سوار در جوش و خروش آمدند . ملك سرور يمنى با شاه وليد بن خالد از مصر بيرون آمدند و در قلب لشكر بايستادند ، نقيبان صفهاى لشكر راست كردند . چون از هر دو طرف كار لشكر راست شد اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود از قلب‌گاه لشكر ايران ، بر مركبى خنگى نشسته ، بر گستوانى از پوست پلنگ بر پشت مركب انداخته و كلاه زرين بر سر نهاده ، خود را به اسباب مبارزان بر آراسته ، در ميدان آمد و گفت : مرا نام بهمن زرين كلاهست ، در آييد تا هنر مردان ببينيد ! برانگيخت از قلب‌گاه لشكر مصر سوارى با مركبى چون كوه‌پاره‌يى . كلاه‌خودى گران بر سر نهاده ، اسباب مبارزان بر خود راست كرده . شاه سرور گفت : كيست كه پيش دستى كرد و در ميدان رفت ؟ گفتند ملك نصر يمنى بود . سرور گفت : بد كرد كه ما را ساحر گفته بود كه از شما هيچكس در ميدان نرود ، اكنون چون رفت هيچ چاره نيست . ملك نصر درآمد ، بضرب تيغ حمله كرد . بهمن زرين‌كلاه از خود رد كرد و او نيز حمله