مصر در آن مجلس حاضر شدند . مقنطره گفت : حكم كنيد كه فردا كوس حربى فرو كوبند و چندان صبر كنند كه ازيشان كسى در ميدان آيد . بعد از آن مرا خبر كنند كه در ميدان روم و يكيك را بگيرم . جمله آفرين كردند و آن روز بعيش بسر بردند . چون شب درآمد هريك بمقام خود رفتند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين گويد كه فيروز شاه را از آمدن جادو خبر نبود ، اما شنيده بود كه نيكانديش وزير بطلب مقنطرهء جادو رفته است . با ملك داراب گفت كه فردا ما حرب كنيم كه شنيدهام كه نيكانديش بطلب ساحرى رفته است .
پيشتر از آنك جادو بيايد و كار بر ما دگرگون گردد ما خود جواب اين قوم بگوييم .
جمله گفتند چنين است كه شاهزاده ميگويد . نقيبانرا طلب كردند تا در لشكر آوازهء جنگ در اندازند . نقيبان لشكر را خبر كردند و لشكريان به كار راستى جنگ مشغول شدند . چون نيم شب شد طيطوس حكيم بر در بارگاه ملك داراب رفت . ملك داراب در خواب بود ، گفت ملك را بيدار كنيد كه مهمى عظيم دارم . گفتند كه ملك در خوابست او را چون توان بيدار كردن ؟ حكيم گفت : ناچارست كه كارى عظيم دارم . تقدير خداى عز و جل چنان بود كه در آن حالت ملك داراب از خواب بيدار شده بود و در انديشهء جنگ بود كه آواز حكيم بشنود كه با مردم در خانه سخن ميگفت . آواز داد كه اى حكيم درآ كه بيدارم . حكيم در رفت . ملك داراب گفت اى حكيم ، خيرست كه بدين وقت آمدهاى ؟ گفت : شاها ، بدانك چون از حضرت ملك رفتم جهت احوال جنگ فردا رملى زدم و تا اين زمان احتياط مىكردم . عجب قرانى در طالع لشكر مىبينم چنانك جملهء امراى لشكر ما را نحوست در طالع مىبينم ! ندانم كه حال چگونه خواهد بود و لشكر ما را شكست مىبينم . مىبايد كه فردا بر پشت زنده فيل ننشينى الا بر مركب سوار گردى .
ملك داراب چون اين بشنيد بغايت ملول شد و گفت : اى حكيم ، اين بغايت نشان بدست كه ميدهى ! راست بگو كه احوال لشكر ما چون خواهد بودن ؟ حكيم گفت :
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 647
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٤٧