تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
خراب گردد و عجب آنست كه برين جا كه ماييم نمىبارد ! اى نيك‌انديش بگو تا در باقى كند . نيك‌انديش گفت اى استاد مقنطره ما را بس است كه ديگر طاقت نداريم ! مقنطره در حال آن كاسه را بشكست و دهان بر هم نهاد ، آن همه باطل شد و آفتاب برآمد ، آبها هيچ نماند و هيچ آفريده را زيانى نرسيده بود . وليد بن خالد در كار او عجب ماند . از بام بشيب در آمدند و از مردم شهر سؤال كردند كه احوال شما درين باران چه بود ؟ گفتند ما را خبر نيست ! چه باران ؟ مقنطره گفت : من چنان كردم كه زيانى بمردم نرساند كه اگرم خاطر خواستى يكى زنده نمانده بودندى . شاه وليد بن خالد گفت كه با ايرانيان چه خواهى كردن ؟ مقنطره گفت كه بهر نوعى كه خاطر شما خواهد . اگر خواهيد جمله را هلاك گردانم ، بنام سپاه ايشان سحرى كنم تا همه هلاك شوند ؛ و اگر نوعى ديگر خواهيد هم بگوييد . سرور يمنى گفت كه ايرانيان سيصد هزار مردند ، و مال و نعمت بسيار با خود دارند ، اگر جمله هلاك شوند نيكو نباشد ، تا روز قيامت ما را بد گويند و نام ما در عالم بظلم رود و ديگر آنكه مال نيز تلف شود ؛ و ما را زحمتى كه هست از آن لشكر از چند كس است ، اگر ايشانرا دفع ميكنيد كار باقى خود سهلست . مقنطره گفت ايشان چند كس‌اند ؟ حساب كردند ايشان شصت كس بودند ، مثل فيروز شاه و فرخ‌زاد و بهزاد ، مظفر شاه و خورشيد شاه و جمشيد شاه و بهمن زرين‌قبا و بهمن زرين‌كلاه ، و قارن جهانگير و قارن جهانسوز و طهماسب و طهمور و قهرمه و ايرانشاه و جهانشاه و سيامك سيه قبا [ و ] شهمرد نهروانى [ و ] شيرين سوار طالقانى [ و ] رستم اردستانى . . . . القصه شصت كس را نام برد كه از مبارزان ايران بودند چنانك در روز مردى سبق از شير ژيان بردندى . مقنطره گفت : فردا در ميدان روم و جمله را يك‌يك هلاك گردانم و يا بگيرم و باقى لشكر را بشما بگدارم تا كار ايشانرا شما بسازيد . ايشان گفتند كه ما راضييم . پس نعمت درآوردند و بخوردند و بعد از طعام مجلس شراب راست كردند و بمى خوردن مشغول شدند . حكم كردند تا جملهء مطربان شهر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 646 | مولانا محمد بن احمد بيغمى