مقنطره بردند و آن لطفهايى كه با وى كرده بود جمله را حكايت كرد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون نيكانديش اين حكايتها بكرد همه حيران ماندند . شاه وليد بر وى آفرين كرد . آنگاه مقنطره گفت :
فردا چنان كنم كه از دشمن شما يكى زنده نمانم و همه را هلاك گردانم كه اين علم سحر را به از من در عالم كس نميداند . بسيارى ثنا گفت و خود را بستود . شاه وليد با نيكانديش گفت : كاشكى از هنرهاى خود چيزى بما مىنمود تا تفرج مىكرديم .
نيكانديش گفت : يا استاد ساحران عالم ، شاه ميگويد كه ميخواهم از هنرهاى خود چيزى بما بنمايد تا تفرج كنيم . مقنطره گفت : سهلست اگر شما را طاقت باشد . شاه گفت تحمل كنيم . مقنطره گفت كاسهيى آب بياريد و مشتى خاك تا از هنرهاى خود چيزى بنمايم . در حال حاضر كردند . مقنطره گفت من خود بنمايم ، اما زينهار كه تحمل كنيد و سخن مگوييد كه بشما زيانى نرسد . شاه وليد گفت چنين كنيم . بعد از آن مقنطره آن خاك را در آب ريخت و بر هم زد و چيزى خواندن گرفت و بر هوا آن خاك و آب را بپاشيد . در حال ابرى عظيم پيدا شد و جهان تاريكى گرفت و باد جستن گرفت و آغاز باريدن كرد اما بر آن بام نه ، كه ايشان بودند ؛ تا كار بجايى رسيد كه آب در كوچه و بازار و شهر افتاد و بالا آمدن گرفت تا حدى كه نزديك بود كه به بام خانها رسد . شاه وليد از گفتهء خود پشيمان شده بود و زهرهء آن نداشت كه سخن گويد . شاه سرور با جملهء امرا كه آنجا حاضر بودند عجب ماندند تا آب چنان بالا گرفت كه از جملهء بامهاى خانها بگدشت . غريو از جان شاه وليد برآمد و بىطاقت شد و غم مردم شهر مىخورد و با خود ميگفت كه نيكانديش روز خوش مبيناد با اين جادو آوردن كه مردم شهرم همه هلاك شدند ! ما مقنطره را از براى آن طلب كرديم كه مملكتم را از شر ايرانيان برهاند . خود بيكبار او جهانرا خراب كرد كه لعنت بر نيكانديش باد با اين سوقات كه آورده است ! سرور يمنى گفت : وقتست كه عالم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 645
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٤٥