بهتر شده است . پس آن دو پادشاه در مصر رفتند و در قصر فرود آمدند . شاه وليد حكم كرد تا صالح را بيارند ، صالح پيش پدر آمد و خدمت كرد . شاه وليد پسر را پرسش كرد . صالح گفت اين زمان زخمم بهتر شده است . شاه وليد شاد شد و حكم كرد تا جملهء امراى مصر جمع شدند تا دربارهء لشكر ايران مصلحتى انديشند . طيفور وزير گفت : مصلحت آنست كه هرچه زودتر شاهزاده عين الحيات را بشاهزاده صالح دهيم و عروسى كنيم كه ملك داراب و فيروز شاه از براى او جنگ مىكنند . چون بشنوند كه ما دختر بشاه صالح داديم البته نااميد گردند و بمملكت خود بازگردند .
صالح گفت : مرا خاطر چنان ميخواهد كه شهر را بيارايم و عروسى چنانك لايق است بكنم . طيفور گفت اى شاهزاده ، چون از كار عروسى بپردازيم عيش توان كردن .
ايشان درين سخن بودند كه مقنطرهء جادو با نيكانديش وزير بر بام قصر شاه وليد فرود آمدند . مقنطره گفت چشم بگشاى تا چه بينى ! نيكانديش چون چشم بگشاد شهر مصر و بام سراى شاه وليد خالد را ديد . عجب بماند ، گفت : اى استاد ، بام سراى شاه است ! مقنطره گفت : بشيب رو و از آمدن ما او را خبر كن . نيكانديش بر وزن نگاه كرد شاه وليد بن خالد را با سرور يمنى و جمعى از امراى دولت ديد كه در مشورت بودند . نيكانديش بشيب رفت و در پيش شاه وليد خدمت كرد . شاه وليد حيران ماند ، گفت : اى نيكانديش تو از در رفتى و از بام ميآيى ! چه حالتست ؟
بگوى ! نيكانديش گفت : مرا جادو آورد و اينك بر بام است ، به استقبال بايد رفت .
شاه وليد بن خالد و سرور يمنى و شاه صالح بن وليد و شاه شجاع يمنى و شاه حارث و شاه اسد با بسيار بزرگان بر بام شدند . چون بر بالاى بام شدند آن شكل و شمايل ديدند ، عجب ماندند ، همه در پيش او خدمت كردند . مقنطره شاه وليد را پرسش كرد . در حال زيلوجهاى مصرى برآوردند و بگسترانيدند تا همگنان قرار گرفتند . در حال جلاب درآوردند و بخوردند ، بعد از آن بطعام مشغول شدند .
نيكانديش حكايت كرد كه چون رفتم و چگونه مهره آوردند و چگونه مرا پيش
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 644
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٤٤