رفتن . پس متعلقان مقنطره برفتند و آن مال و نعمت را بياوردند و غلامان را به راه كردند . چون آن نعمتها و مالها آوردند و در پيش مقنطره نهادند ، خرم شد و گفت من خيلى مدت شد كه ازين نعمتها نخوردهام . پس آن مال و قماشها را بمردم خود سپرد و پارهيى از آن نعمتها بخوردند . بعد از آن به نيكانديش گفت كه آن مهره را كه به تو دادهام نيك نگاهدار كه هر وقت كه خواهى كه پيش من آيى آن مهره را بدان اژدها بنمايى ترا مضرت نرساند . اين بگفت و آن شب بسر بردند .
چون روز روشن شد ، مقنطره گفت به نيكانديش كه برخيز تا برويم .
نيكانديش شاد شد . بعد از آن مقنطره دست نيكانديش بگرفت و بر بام خانه رفت .
خمى نهاده بود ، مقنطره در آن خم نشست و نيكانديش را با خود در خم نشاند و گفت : چشم بر هم نه تا آن زمان كه من بگويم باز كن . پس نيكانديش وزير در خم پيش مقنطره بنشست و چشم بر هم نهاد . مقنطره افسون خواندن گرفت و خم از زمين برخاست و در هوا رفت تا كى رسد .
اما مؤلفان اخبار چنين روايت كنند كه از رفتن نيكانديش بيست روز برآمد و از اطراف لشكر جمع مىشد و از هر دو طرف در جنگ بسته بودند تا عياران بملك داراب گفتند كه ما در لشكر مصر بوديم نيكانديش وزير پيدا نيست و ايشانرا از اطراف هر روز مددها مىآيد . ملك داراب گفت : نقيبان لشكر را بگوييد كه فردا جنگ است . پس جار در لشكر افگندند و لشكر ايران به كار راستى مشغول شدند . ملك داراب رو به امراى ايران كرد و گفت كه مصريان در شهر خودند و هر روز لشكر ايشان زيادت ميشوند و ما از مملكت خود دوريم و ملك ما در دست ديگرانست ، نوعى بايد كردن كه هرچه زودتر جواب اين لشكر بگوييم و رو بملك خود نهيم . اما چون آوازهء جنگ در لشكر مصر افتاد شاه وليد بن خالد گفت با شاه سرور يمنى كه تدبير ما چيست ؟ چون كنيم كه نيكانديش دير مىآيد و لشكر ايران تقاضاى جنگ مىكنند ؟ برويم بمصر و درين باره انديشه كنيم كه فرزندم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 643
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٤٣